سلام
بعداز اون امتحان دچار افسردگی مزمن شده بودیم . به نوعی میشه گفت واقعا سکوت میکردیم و عینهو منگولها به چیزی زل میزدیم .(البته این زل زدن عواقبی هم داشت که فعلا بعداز گذشت ۵ روزی سیاهی پیشانی رفع شده وفقط اندک زخمی مانده
)
دیدیم اینجوری خواسته باشیم روزگار بگذرانیم زندگی نه برای خودمون میذاریم نه برای خانواده وبیشتر ماندگیست تازندگی.
از امروز اول هفته سعی کردیم تغییر روش دهیم اولین کار این بود که لااقل از خانه بزنیم بیرون وچون یک دانشجوخیلی زود باز هوس دانشگاهش به سرش میزنه گفتیم لااقل بریم کارهای فارغ التحصیلی را انجام دهیم ومرور خاطراتی کرده باشیم . چون همیشه با آلوچه هماهنگ کردیم . ودر بدو ورودمان به دانشکده ی ریاضی با دیدن استاد گرامیمان جناب سهرابی انرژی مثبتی به ما القا شد که از صبح هنوزهم حسش میکنیم . تصور کنین استادتون دربیاد بگه :امروز با دیدن شما یه روز فوق العاده ای را آغاز کردم و اینکه حتما ارشد قبول هستین و...
بنده که داشتم از ذوق اون جمله ی ابتدایی استاد خفه میشدم آلوچه رو نمیدونم![]()
یکی از دوستان با دیدن چهره ی خندانم گفت:چه عجب امروز میخندی ؟هفته قبل که اصلا نمیشد با یه من عسلم خوردت ؟؟
وبنده چقدر شرمنده وخجل شدم .
چرا گاهی فکر میکنیم دیگران متوجه حالات وروحیات ما نمیشن وبعدها از لابلای حرفاشون میشه فهمید که فلان روزی ته چهره مون رو خوندن ؟؟![]()
حرف هفته :
درد من حصار برکه نیست!
درد من زیستن با ماهیانیست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است ...
پ ن :
چند روزی بیشتر تا پایان ماه صفر باقی نمانده و باز منتظریم تا محرم وصفری دیگر ...
فکر میکنین چقدر عزاداریهاتون خالص وبی ریا بوده ؟؟چقدر از اونها مقبول درگاه احدیت واقع شده ؟؟
ایام بر شما تسلیت ![]()
شادباشین وعاشق حق
وخدای همیشه بهار نگهدارتون![]()

