تبليغاتX
پله پله تا معبود - حرف روز 9

اه ,چرا پيداش نميكنم ؟؟

اين طرف رو ميگردم اون طرف رو . زير كتابهايي كه روي ميز انباشته شدن .نه مثل اينكه قرار نيست پيداش كنم . يادمو كيفم ميفتم شايد اونجا باشه اخرين دفعه تو كيفم گذاشته بودمش . در كيفو باز ميكنم . تمام گوشه كنارهاشو نگاهي ميندازم . نه گم شده . شايد يه جايي انداختمش . از اون طرف يه صدايي ميشنوم سرمو برميگردونم .دقيقتر ميشم . نگاهي بهم ميندازه وميگه باز چي گم كردي سكوت ؟؟ چقدر شلخته اي تو دختر ؟يه نگاه بهش ميندازم ميفهمه كه حوصله ي حرف زدن ندارم وكلافه ام . باز سوالشو تكرار ميكنه . ميگم هيچي بابا خودكارم نيست . هر چي گشتم پيداش نكردم . از جيبش يه خودكار در مياره وميگه بيا اينم خودكار من .بگير فعلا بااين بنويس . بااكراه قبول ميكنم چاره اي نداشتم جز قبولش . وگرنه همه چيز باز يادم ميرفت . خودكار به دست ميشينم پشت ميز . يادم مياد دفترچه يادداشتمو برنداشتم .ميرم سراغ قفسه ي كتابها جاش هميشه اونجاست ولي نه مثل اينكه اونم امروز گم شده . حسابي اعصابم خورده با عجله ميرم سراغ ميز رايانه گاهي اونجا هم ميگذاشتمش ولي نه اونجا هم نبود .باز صداشو ميشنوم .ميگه : نگفتم بي نظمي ؟؟ يه سر وساموني به خودت بده . اين چه وضعيتيه واسه خودت درست كردي اخه ؟ بيا بگير فعلا تو اين برگه ها يادداشتهاتو بنويس تا بعد پيداشون كني . بدون اينكه نگاهي بهش بندازم ميگيرم وميرم ميشينم پشت ميز . حالا همه چيز آماده بود تا بنويسم اون چيزايي كه دلم ميخواست . ولي ...ولي چيزي يادم نميومد . اصلا از چي ميخواستم بنويسم ؟؟ اي خداااا... .سرمو ميگذارم رو ميز وشروع ميكنم به گريه .

باز صداي قدمهاشو ميشنوم  اين دفعه انگار درست بالاي سرمه . ميدونستم الان نوازشم ميكنه . دستشو ميكشه روموهام ودلداريم ميده كار هميشگيش بود  ولي ... هر چي منتظر شدم خبري ازنوازش نبود نگاه كردم بالاي سرم ديدم ازش خبري نيست نه قلم تو دستمه ونه كاغذهاروي ميز .انگار داشت دور ميشد صداش خيلي ضعيف بود .گوشهامو تيز كردم تا بشنوم چي ميگه .

آخرين جملاتشو شنيدم كه ميگفت : سكوت تو فقط يه چيزو گم كردي اگه اونو پيدا كني اون وقت همه چيز رو داري  . خودتو پيدا كن سكوت ...

هنوز كه هنوزه آخرين جمله اش تو ذهنم دائم تكرار ميشه

خودتو پيدا كن سكوت ...

پيدا كن ...

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:21 توسط ::سکوت::