تبليغاتX
پله پله تا معبود - حرف روز 6

چند صباحيه قلم وكاغذو كنار گذاشتم وننوشتم .دوست دارم مثل سابق وارد جمع هنري وادبي  بشم ولي يه چيزي آزارم ميده .يه چيزي كه تحملشو نداشتم وهمون چيز باعث شد تا از اون جمع گريزان بشم وكم كم عادت نوشتن وشعر گفتن  ونقاشي رو از ياد ببرم .

ميدونم تو يه جمع هنري واهل ذوق بودن رابطه ي افراد باهم واينكه چقدر باهم صميمي باشن گاهي اوقات خيلي ميتونه مهم باشه ولي نه ديگه اونقدر صميمي كه باعث چندشت بشه وعطاش را به لقاش ببخشي .

نميدونم چرا بايد محافل ادبي ما آغشته بشن به سياست ومحافل هنري ما هم مملو از هر  نوع گناه كه اونقدر به انجامش عادت شده كه انجام ندادن اون عمل براشون غير ممكنه .

دوران مدرسه به مينياتور علاقه ي خاصي داشتم وگه گداري  از روي نقشهاي مختلف به صورت سياه قلم كار ميكردم . هوس كشيدن چهره وآموزشش منو به يه كلاس طراحي وسياه قلم كشيد . ولي در همون جلسه ي اول اونقدر حالم از اون جو واون استادش بهم خورد كه بوسيدمش وگذاشتم كنار . مردتيكه ي بي شرف انگار من خواهرشم .

 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:57 توسط ::سکوت::