يه بار بهم گفتي كه يه دختر تو هواپيما تو رو به ياد من انداخته . ازت پرسيدم : مگه چه جوري بود ؟ گفتي : يه قرآن كوچيك دستش بود وداشت قرآن ميخوند . يه سال بعد هنگام سفرناخودآگاه قرآن كوچيكمو برداشتم . تو هواپيما قرآن رو باز كردم وشروع كردم به خوندنش . بعداز اون سفر ديگه اون قرآن كوچيكو باز نكردم . نميدونم چرا ؟اين چند روزه خيلي بهش فكر كردم .تنها دليلي كه به ذهنم خطور كرد اين بود كه :شايد اون موقع فقط ميخواستم اداي اون چيزي كه تو رو به ياد من انداخته رو دربيارم . بدون اينكه باطن كلامت رو درك كنم
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:57 توسط ::سکوت::