دیگر غزلی برایم نیست نیست
کز آن دل من بیدار باشد
شب تا به سحر کند آوایی
دور از همه رنگ وریا باشد
دیگر نمانده برایم طاقتی
تادرپی یاری دگر باشد
شب تا به سحر کند آوایی
دوراز همه جدایی ها باشد
شاید دگر روزی باز دلم
طاقت بیارد و دنبالش رود
یانه کنجی بنشیند دلم
شاید یار به دنبالش آید
تنها خدا میداند ره دلم
ای کاش که به ناکجا نرود
یا گرکه رفت دلم به ناکجا
آن ناکجا به خدا ختم شود...
(برگی از اولین دلنوشته های سکوت۱۳۸۴بدون ویرایش )
پ ن:
مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحرخیز که صاحب نفسانند
ستاره مو باز یافتم سحرها واسه چند دقیقه هم هست میرم باهاش حرف میزنم چه حس آرامش بخشیه صحبت با اون ...
التماس دعا
شادباشین وعاشق حق
وخدای همیشه بهار نگهدارتون![]()

