تبليغاتX
پله پله تا معبود
پله پله تا معبود
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
من یه پرنده ام .... ...  
خدایا شکرت

ـ

قفسم طلاست

به این ارزد که دلم تنهاست !!؟؟

 

 من یه پرنده ام ...آرزو دارم کنارم باشی ... من یه خونه ی تنگ وتاریکم... کاشکی تو بیای کنارم باشی ..........(باصدای شوهر دختر داییم )

پ ن : دقت کردین روز به روز داره پستام آب میرن شادباشین وعاشق حق وخدای همیشه بهار نگهدارتون

 

 

 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388
تراوشات ذهن بهاری ...  
خدایا شکرت

 

چه سخت است احساسات را در جاده ی عقل انداختن و دراین مسیر تاختن...

روزها میگذرند یکی پس از دیگری و هرروز کسالت بارتراز دیروز ...

وکاش گریزی بود...

چه سهل است زیر باران بهاری رفتن وچه سخت است با باران یکی شدن ...

مگر نمیشنوی ...آهای ...با تو هستم سرنوشت اندکی تندتر حرکت کن ...

نه ...هر جور دوست داری حرکت کن ...میترسم ... میترسم ازاینکه روزی حسرت این روزهای کسالت آور را بخورم ...

پس حرکت کن ...فقط حرکت...

فردا خواهد رسید ...

و باز ...

نقطه سر خط .

شادباشین وعاشق حق

التماس دعا

وخدای همیشه بهار نگهدارتون

جمعه هفتم فروردین 1388
شعرهایم همه از آن توست... ...  
خدایا شکرت

 

در بساطم هیچ شعری لایق تو ,من ندارم

آری ,حتما فکر کردی شعر گفتن از برایت ساده است ؟

 

باز میپرسم چرا شعرت فقط مال من است ؟

لرزش محسوس چشمانت فقط مال من است ؟

باز میگویی که شعری من, ندارم لایقت

شک نکن ,آنها همه از آن توست ...

(برگی از دلنوشته های سکوت )

پ ن :سلام

عیدتون مبارک

لحظاتتون بهاری این دلنوشته ها یه شبی تو پاییز بین درس خوندنهاواسه ارشد نوشته شد خب بهترازاین از آب در نمیاد دیگه ولی خودم دوستش دارم . شادباشین وعاشق حق وخدای همیشه بهار نگهدارتون