تبليغاتX
پله پله تا معبود
پله پله تا معبود
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
خیال راحت ...  
خدایا هزار مرتبه شکرت

دیدین بعضی وقتها آدم خیالش که از بعضی مسائل راحت میشه دوست داره یه آخیششششششششششش بلند بگه ویه نفس از ته ته ریه هاش بده بیرون ؟؟؟

الآن اون احساسو دارم خدایا ممنونتم بی نهایت

بااینکه خیلی خسته بودم این چند روزه ولی چندتا مسئله که دلم شورشو میزد خیالمو راحت کردن...چقدر خوبه این احساس ... اینکه دیگه عذاب وجدان نداشته باشی. اینکه عمیق نفس بکشی عمیق عمیق ....اینکه احساس کنی چیزی رو که خراب کردی داره درست میشه ...پلی را که شکستی باز سازی داره میشه ... آبی که ریختی داری برمیگردونی تو ظرف .... یه سری احساسات غیر ممکن بودن ولی امکان پیدا کردن و هزاران حس دیگه ...

خیال راحت یعنی شونه هات باری رو حس نکنه یا اگه باری داری رو اونها عذاب وجدان جزوش نباشه . خیال راحت یعنی بدون تنش جایی رفتن .خیال راحت یعنی سکوت رو شکستن .خیال راحت یعنی هنوزم خیالت راحت نیست ....شوخی نمیکنم مسخره هم نکردم ولی خیال راحت یعنی هنوزم خیالت راحت نیست ولی دلت قرصه به اون بالایی ... یه جوری خودش نشونت داده که تو احساس راحتی کنی وبهش لبخند بزنی وامیدوار به آینده باشی .

خیال راحت یعنی بازم یه آخیششششششششش گفتن

خدایا بازم شکرت

شاد باشین وعاشق حق التماس دعا وخدای همیشه بهار نگهدارتون

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
ترس... ...  
خدایا شکرت ...

نمیدونم چرا یه ترس اومده سراغم که منشاش را نمیدونم چیه ؟

ترس از کنکور نیست ... شاید یه ترس معنویه ...شاید ترس از مرگ  ...نمیدونم چرا قبلا ها خیلی حساس نبودم نسبت به حرفای اطرافیانم ولی الآن حتی نسبت به خوابهاشون هم حساسم ...وقتی میگن دیشب خوابتو دیدیم و...حتی اگه اون خوابه خیلی هم خوب باشه یه لرزه به تنم میفته ...فکر یه خواب ابدی ... فکر مرگ ...اینکه نباشم ...عکس العمل عزیزترین نزدیکام و...

وقتی خوب نگاه میکنم میبینم اونقدر که اونا به من وابسته هستن من نیستم ...یا شایدم خودمو به وابسته نبودن میزنم (حتی اینم را نمیدونم )

میدونم مامان وباباها خیلی بچه هاشونو دوست دارن. ولی این زیاده از حد وابستگی مامان وبابام به من عذابم میده.نگرانم میکنه.

من ودوستم (همون آلوچه که گاهی میاد نظر میده ) باهم درس میخونیم تقریبا یه روز اون خونه ی ماست یه روز من اونجا . روزایی که میرم اونجا امکان نداره ظهر بشه ومامانم بهم زنگ نزنن شبم که برمیگردم خدای نکرده اگه خواسته باشم یه راست برم تو اتاقم میبینم چهره ی مامان خانوم درهم شده. دیروز  وقتی از خونه دوستم برگشتم دیدم حتی ظهر نهارم درست نکردن .خونه همونجوری و... میگم آخه مامان من چیکار میکردین امروز تو خونه ؟؟ میگن: گریه میگم اخه فدات بشم چرا گریه ؟ میگن : تو که نمیدونی من دلم چقدر واسه تون تنگ میشه. نمیشه هرروز دوستت بیاد اینجا  آخه قربونت بشم من چی بگم

هفته ی قبل آلوچه هنوز نرسیده بود خونه مون منم داشتم گرد گیری و جارو میکردم تا بیاد . وقتی رسید گفتم کمی دیگه مونده صبر کن الان تموم میشه درسو شروع میکنیم . گفت : آخه بیخود نیست مامانت دلشون واست تنگ میشه از بس کاری تو خونه میکنی

پ ن :

نمیدونم ... سر در گمم . سر درگمی بدون دلیل ...

دائم به خود میگم :"این نیز بگذرد."

 

آری چنین است :

این نیز بگذرد

یا گر که نگذرد

من بگذرم از آن .(سکوت)

شاد باشین وعاشق حق التماس دعا

دوشنبه بیستم آبان 1387
میلاد ولی نعمت ایرانیان ...  
خدایا شکرت

به گوش دل ندا آمد

                              که یار دلربا آمد

                                                       به درد ما دوا آمد

                                                                                  رضا آمد رضا آمد

 

میلاد امام رضا (ع) بر تمام دوست دارانش تهنیت باد

پ ن : ممنون  به خاطر دوبیت بالا( مخاطب خاص ) 

شنبه هجدهم آبان 1387
حقیران و زمزمه ی شعر عاشقانه... ...  
خدایا شکرت

چه حقیرند مردمانی که

نه جرئت دوست داشتن دارند

نه اراده ی دوست نداشتن

نه لیاقت دوست داشته شدن

نه متانت دوست داشته نشدن

بااین حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!!!

پ ن :امشب این متن بالانظرمو جلب کرد نظرشما درموردش چیه؟؟چقدربهش معتقدین ؟

شادباشین وعاشق حق والتماس دعا

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
حسادت... ...  
خدایا شکرت

از حسادت بدم میاد

ولی جدیدا احساس میکنم خودم به این درد دچار شده ام . شاید بشه اسمشو غبطه خوردن گذاشت اونم در بعضی موارد ولی نمیتونم خودم را گول بزنم .

خدایا کاری کن که اگر حسادتی هم میکنم این صفت موجب پیشرفتم شود وحس رقابت دوستانه را در من تقویت کند .مرا از حسودان مادی قرار نده .

پ ن : (فی البداهه)

حال من خوب است وچشمانم به سمت دیگریست

دیگری آیا بجز سمت توای معبود من راه بلی ست ؟!

پس تو بشکن این سکوت وبعد بگو این ره کجاست ؟

راه من آیا مسیرش در مسیر ناکجاست ؟؟

( خیلی وقت بود از چیزی شبیه شعر وشاید دلنوشته نوشتن غافل شده بودم اینم از تولید به مصرف بود خواهشا اشکالاتش رو بگیرید . یکی به من بگه  ریاضی میخونی کجاش به ادبیات ربط داره که باز رفتی سراغ شعر وشاعری )

دوستان عزیزم میدونم گله مندین از اینکه میام نت وبهتون سر نمیزنم . نمیخوام بی احترامی نسبت بهتون بکنم ازاینکه دوستانی چون شما همراهم هستن به خود می بالم . اگه بهم سر میزنین این نشون دهنده ی لطف بیشمار شماست که بنده فعلا قادر به جبرانش نیستم هر چند قبلش هم آنطور که شایسته ی نوشته های شما عزیزان بوده قادر نبودم جبران کنم . من اگه تو این چندماه وبلاگو تعطیل نمیکنم برای اینه که خودم دوست دارم بنویسم هیچ دوستی مجبور به اومدن ونظر دادن نیست . ..اینارو گفتم تا بگم :"من میدونم هر دیدی بازدیدی داره و انتظارتون بجاست ."دوستان میتونن فعلا نیان تا من به روال عادی برگردم و قادر به جبران لطف وعنایتشون هرچند به مقداری ناچیز ولی در حدتوانم باشم . امید که هر جاهستین سالم وتندرست باشین وآرزهایی که در دل دارین اگه به صلاحتون هست بهش برسین .

شادباشین وعاشق حق والتماس دعا وخدای همیشه بهار نگهدارتون

یکشنبه دوازدهم آبان 1387
پريشاني يه ذهن پاييزخورده ...  
خدايا شكرت

سلام

۱ـ فردا ميان ترم زبان تخصصي دارم ولي هنوز نصفه هم نخوندم .

۲ـ تمام وقت عصرم رو با شاگردم گذروندن داره پيشرفت ميكنم احساس رضايت خاصي دارم

۳ـ همه ي وبلاگها و نظراتشون رو خوندم و چندبارم اومدم تايپ كنم نظرمو ولي حسشو نداشتم دليلشو نميدونم ؟؟!!!

۴ـ تولد وبلاگ با من بخوان را هم تبريك ميگم

۵ـ همون شبي كه گفتم بارون اومد وكاش تا صبح ميومد .آرزوم براورده شد وتا صبح بارون اومد . كاش يه چيز ديگه خواسته بودم هواي زمستوني الان حاكمه تو يزد

۶ـ بعداز يه ماه ديشب يه خواب درست وحسابي كردم .يه ماه بود تو شبانه روز دوساعتم نميخوابيدم ولي ديشب بااينكه چندبار پاشدم ولي وصله زدم خوابمو تا ده صبح .

۷ـ استرس دارم خيلي زياد ولي سعي ميكنم مبارزه كنم باهاش وقطعا من پيروزم

۸ـ دلم گرفته حسابي هوس كردم گريه كنم ...

۹ـ نميدونم چرا دائم دارم زمزمه ميكنم :

باز هواي وطنم وطنم آرزوست ...

۱۰ـ جناب واحه من يكي آدم بشو نيستم تو پست زدن

۱۱ـ ديوان حافظ دوستم رو روزي ده بار باهاش فال ميگيرم اين يعني چي ؟؟

۱۲ـ ممنون از همه ي دوستان كه به يادمين . واسم دعا كنين خيلي زياد شادباشين وعاشق حق خدانگهدار 

جمعه دهم آبان 1387
بزن باران ... ...  
خدایا شکرت اونم هزار بار

۱ـوقتی یه چیزی رو میخوام بعد همینجوری سرسری میگم کاش الان اون چیزو داشتم . اگه زود همون چیز برام مهیا بشه تنها میگم :"کاش یه چیز دیگه ای ازت خواسته بودم خداجونم اگه میدونستم اینقدر زود صدامو میشنوی ."

دیشب هوس بارونتو کردم که بی مهابا برم زیرش وخودم را خالی کنم ...امشب بارونتو نازل کردی خودت دیدی چقدر رفتارم کودکانه بود وخودمو تو آغوش بارونت  رها کردم وزمزمه کردم :

بزن باران که اشکم را نهفته  میکنی تو

بزن باران که تنها همدمم تنها تویی تو

الان استخونهام درد میکنه ولی جرئت نکردم صدامو بلند کنم .اخه اونقدر شوق بوسیدن قطره ها وچشیدن اون در دلم بود که صدای مامان هم مانعم نشد ....کاش تا خود صبح میباریدی ...(اولین بارون پاییزی رو خوردم اونم با تمام وجودم )

۲ـبرای دومین سال هست که مفتخرم با حافظ انس گرفتم وعجین شدم واین را مدیون عمو سهیل هستم عمو سهیل عزیز سه سال بطور مداوم هرروز صبح وبلاگ صبح است ساقیا ...را به روز کردن .پاتوق اکثر دوستان اونجا بوده وهست .به برکت حافظ دوستانی یافتیم که در شادیهای هم سهیم ودر غمهامون شریک شدن .درایت وپشتکار عمو برای تداوم این وبلاگ قابل انکار نیست .ساقی بوده ومی ناب تزریق میکرد. حضور خاله فرای عزیزم وتفسیر های زیباشون که با وجود مشغله تا اونجا که درتوانشون بود کوتاهی نمیکردن چاشنی این تفالهابود. گاهی حافظ خواب میموند وگاهی هم ساقی ولی همیشه بود وامید که جاودان بماند وخاطره ها ی زیبا را به همراه داشته باشد .

عمو جان تولد وبلاگتون مبارک

فکر کنم اولین نفر باشم تبریک میگم هنوز تا ۱۲ آبان دو سه روزی مونده ولی نت نیومدن من باعث شد تا بجای تاخیر پیشاپیش تبریک خودمو خدمتتون عرض کرده وآرزوی سلامتی وشادکامی برای خودتون وخانواده ی گرامیتون داشته باشم . امید که چون گذشته لطف دوستان شامل حال این وبلاگ شده و حافظ را جاودانه کنند .

اینم تفالی که امشب به نیت تولد وبلاگتون زده شد :

ای حافظ شیرازی .... تو کاشف هر رازی ... من طالب یک فالم ... تو کاتب بر مایی...برما نظر اندازی ...قسم به شاخه نباتی که به آن می نازی ...وقرآنی که حافظ آنی ...فال مارا راست بنما

غزل پیک صبا :

زدلبرم که رساند نوازش قلمی

کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی

قیاس کردم وتدبیر عقل در ره عشق

چو شبنمی ست که بر بحر می  کشد رقمی

 

۳ـ امشب عروسی دعوت بودیم ولی هیشکی رو نداشتم باهاش حرف بزنم داشت حوصله ام سر میرفت هی با خودم میگفتم کاش لااقل کتابمو برده بودم با خودم درس میخوندم نه که خیلی میخونم تو عروسی هم میخوام بخونم . ولی اخه لجم گرفته بود تا وقتی دختر داییم عروس نشده بود یکی رو داشتم باهاش حرف بزنم ولی حالا که اونم عروس شده همه شون باهم بودن منو تو بازی راه نمیدادن حوصله ی استراق سمع هم نداشتم یادمو بچگیهام افتاد که داییم بهم میگفتن کیسه گردو . اخه دختر داییمو دختر خاله ام یه سال تفاوت سنی داشتن وباهم بازی میکردن من چهارسال کوچیکتر بودم وبازیم نمیدادن منم میرفتم پیش مامانم چغلی که اونا منو بازی نمیدن . بعدش منو بازی میدادن ولی زود میپیچوندنم . ولی الان پیش از اینکه من چغلیشون کنم منو پیچوندنحالا هزار بار بهشون بگو بابا من چشم وگوشم بازه مگه باور میکنناگه من عروس شدم دیه محلتون گذاشتم شب که اومدم خونه به مامانم گفتم مامان گفتن خب میومدی پیش خودم میشستی از این به بعد سعی میکنم عروسی اگه دعوت شدم به مدعوین بیشتر توجه کنم قبل از عروسی بعد برم

۴ـمیبینم که دوستای دانشگاهمم اینجا میان بابا خوش اومدین دم در بده بفرمایین تو دلم برای بچه های دانشگاه نتگ شده .وایییی چه دورانی بود (چه حالی میده بزرگتر دانشگاه باشی بعد مثل پرنسسها (البته به نوعی میگن مثل خ ر سررو زیر انداختن ورفتن )ماشینو ببری تو پارکینگ اساتید پارک کنی وهیشکی هم چیزی بهت نگه وفکر کنن استادی

۵ـامتحان ارشد از ۲۳ تا ۲۷ بهمن ماه اعلام شد از ۱۲ تا ۲۰ ابانم ثبت نام وییییییییی

۶ـ   ما بریم دیگه که فردا یه عالمه کار ریخته رو سرمون شاد  باشین وعاشق حق والتماس دعا  

 جمعه نوشت : میلاد حضرت معصومه و روز دختر را به تمام دختر خانمها تبریک میگم

سه شنبه هفتم آبان 1387
پاییز پیرامونم... ...  
خدایا شکرت ...

اینم عکس جنگل خونه ی ما

درخت خرمالو

اینم یه عکس دیگه از همونجا

اینم پاییز دانشگاه(طرف پارکینگ فقط همینجارو داشت وگرنه دانشگاهمون کلی بیابون داره )

پ ن: سلام من خوبم خداراشکر . امید که همه تون خوب باشین . فاطمه جان خانوم چرا ناسزا میگی عزیزمن ودرس ؟؟؟؟؟درضمن خانومی هادرشم مطمئن باش

نشستیم کسی دعوتمون کنه به بازی دیدیم نه خبری نیست که نیست ما هم خودمون دست به کار شدیم (نه بابا شوخی کردم کسی به دل نگیره ها ...خیلی وقت میخواست عکس این جنگلمون رو بذارم که موقعیتش پیش اومد الآن )

چون قالبمو بهم میزدن عکسارو تو یه لینک دیگه گذاشتم .

 تو حیاطمون چهارتا باغچه اطراف حوض هست که توش همه چی یافت میشه از سبزیجات مختلف وفلفل سبز تا گل وگیاه و صدالبته چندتا درخت مثل خرمالو (دوتا)انگور (دوتابود یکیش توسط مامان از هستی ساقط شد )هلو دوتا (یکی هلو بشقابی یکی همون گردیها )زیتون ونارنگی .تصور کنین اینهمه چیز تو چهارمتر گاهی مامان به کنایه به بابا میگن:"آقا میخوای فردا شاگرد بگیرم موزاییکهای حیاطو بکنن باغچه درست کنن ؟؟"بابایی خیلی به کشاورزی علاقه دارند

راستی بامبوی من داره زرد میشه یکی کمک کنه جاشو تغییر دادم نه زیر نور مستقیمه نه در سرما آبشم اندازه هست گلدونشم شیشه اییه ولی چندتا برگ بالاش زرد شده !!!!!

خب مابریم دیگه شادباشین وعاشق حق وخدای همیشه بهار نگهدارتون واسم خیلی دعا کنین