خدایا شکرت اونم هزار بار
۱ـوقتی یه چیزی رو میخوام بعد همینجوری سرسری میگم کاش الان اون چیزو داشتم . اگه زود همون چیز برام مهیا بشه تنها میگم :"کاش یه چیز دیگه ای ازت خواسته بودم خداجونم اگه میدونستم اینقدر زود صدامو میشنوی
."

دیشب هوس بارونتو کردم که بی مهابا برم زیرش وخودم را خالی کنم ...امشب بارونتو نازل کردی خودت دیدی چقدر رفتارم کودکانه بود وخودمو تو آغوش بارونت رها کردم وزمزمه کردم :
بزن باران که اشکم را نهفته میکنی تو
بزن باران که تنها همدمم تنها تویی تو
الان استخونهام درد میکنه ولی جرئت نکردم صدامو بلند کنم .
اخه اونقدر شوق بوسیدن قطره ها وچشیدن اون در دلم بود که صدای مامان هم مانعم نشد ....کاش تا خود صبح میباریدی ...
(اولین بارون پاییزی رو خوردم اونم با تمام وجودم )

۲ـبرای دومین سال هست که مفتخرم با حافظ انس گرفتم وعجین شدم واین را مدیون عمو سهیل هستم عمو سهیل عزیز سه سال بطور مداوم هرروز صبح وبلاگ صبح است ساقیا ...را به روز کردن .پاتوق اکثر دوستان اونجا بوده وهست .به برکت حافظ دوستانی یافتیم که در شادیهای هم سهیم ودر غمهامون شریک شدن .درایت وپشتکار عمو برای تداوم این وبلاگ قابل انکار نیست .ساقی بوده ومی ناب تزریق میکرد. حضور خاله فرای عزیزم وتفسیر های زیباشون که با وجود مشغله تا اونجا که درتوانشون بود کوتاهی نمیکردن چاشنی این تفالهابود. گاهی حافظ خواب میموند وگاهی هم ساقی ولی همیشه بود وامید که جاودان بماند وخاطره ها ی زیبا را به همراه داشته باشد . 

عمو جان تولد وبلاگتون مبارک 


فکر کنم اولین نفر باشم تبریک میگم هنوز تا ۱۲ آبان دو سه روزی مونده ولی نت نیومدن من باعث شد تا بجای تاخیر پیشاپیش تبریک خودمو خدمتتون عرض کرده وآرزوی سلامتی وشادکامی برای خودتون وخانواده ی گرامیتون داشته باشم . امید که چون گذشته لطف دوستان شامل حال این وبلاگ شده و حافظ را جاودانه کنند
.
اینم تفالی که امشب به نیت تولد وبلاگتون زده شد :
ای حافظ شیرازی .... تو کاشف هر رازی ... من طالب یک فالم ... تو کاتب بر مایی...برما نظر اندازی ...قسم به شاخه نباتی که به آن می نازی ...وقرآنی که حافظ آنی ...فال مارا راست بنما
غزل پیک صبا :
زدلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی
قیاس کردم وتدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی ست که بر بحر می کشد رقمی
۳ـ امشب عروسی دعوت بودیم ولی هیشکی رو نداشتم باهاش حرف بزنم داشت حوصله ام سر میرفت هی با خودم میگفتم کاش لااقل کتابمو برده بودم با خودم درس میخوندم
نه که خیلی میخونم تو عروسی هم میخوام بخونم . ولی اخه لجم گرفته بود تا وقتی دختر داییم عروس نشده بود یکی رو داشتم باهاش حرف بزنم ولی حالا که اونم عروس شده همه شون باهم بودن منو تو بازی راه نمیدادن
حوصله ی استراق سمع هم نداشتم یادمو بچگیهام افتاد که داییم بهم میگفتن کیسه گردو . اخه دختر داییمو دختر خاله ام یه سال تفاوت سنی داشتن وباهم بازی میکردن من چهارسال کوچیکتر بودم وبازیم نمیدادن منم میرفتم پیش مامانم چغلی که اونا منو بازی نمیدن .
بعدش منو بازی میدادن ولی زود میپیچوندنم . ولی الان پیش از اینکه من چغلیشون کنم منو پیچوندن
حالا هزار بار بهشون بگو بابا من چشم وگوشم بازه مگه باور میکنن
اگه من عروس شدم دیه محلتون گذاشتم
شب که اومدم خونه به مامانم گفتم مامان گفتن خب میومدی پیش خودم میشستی
از این به بعد سعی میکنم عروسی اگه دعوت شدم به مدعوین بیشتر توجه کنم قبل از عروسی بعد برم 
۴ـمیبینم که دوستای دانشگاهمم اینجا میان بابا خوش اومدین دم در بده بفرمایین تو
دلم برای بچه های دانشگاه نتگ شده .وایییی چه دورانی بود
(چه حالی میده بزرگتر دانشگاه باشی بعد مثل پرنسسها (البته به نوعی میگن مثل خ ر سررو زیر انداختن ورفتن )ماشینو ببری تو پارکینگ اساتید پارک کنی وهیشکی هم چیزی بهت نگه وفکر کنن استادی
۵ـامتحان ارشد از ۲۳ تا ۲۷ بهمن ماه اعلام شد از ۱۲ تا ۲۰ ابانم ثبت نام وییییییییی
۶ـ ما بریم دیگه که فردا یه عالمه کار ریخته رو سرمون شاد باشین وعاشق حق والتماس دعا 
جمعه نوشت : میلاد حضرت معصومه و روز دختر را به تمام دختر خانمها تبریک میگم