تبليغاتX
پله پله تا معبود
پله پله تا معبود
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
می گویند سکوت مزدوج شده !!! ...  

خدايا شكرت

ای دوستان ای دوستان وبلاگ را تزیین کنید

ای حاضران ای غایبان اسپندو دود حاضر کنید

گویند این همسایگان بزمی بباشد درمیان

در منزل ام السکوت این بزم را پیدا کنید

ام السکوت حیران شود بعداز شنود این خبر

بانگی بزد بر صالحان اینک مرا یاری کنید

پس ای شما همسایگان دربزم ما سهمی برید

داماد را چون برق وباد در پیش ما حاضر کنید

سلامي به بركت اين پست كه از بركت ماه رمضان برخوردار گشته

چند بيت بالا نشان دهنده ي ذوق سرشار ماست كه بعداز مرور اتفاقاتي كه در روز برايمان پيش آمد زاييده شد .

داستان از اين قرار است كه :

هر سال  ماه رمضون در كوچه ي ما ختم قرآني برگزار ميشود همراه با تفسير براي بانوان . دوسالي بود مامان خانم دراين جلسات شركت ميكردند ولي امسال به علت مشكلاتي كه براشون پيش اومد قادر به شركت نبوده و ازاين فيض محروم شدن . از فيض محروم شدن مادر همان وبه فيض رسيدن بنده ي حقير  همان  .چند روز قبل بر حسب اتفاق مامان خانم يكي از همسايگان رو ميبينن كه بعداز احوالپرسي ميگه :خب سكوت رو هم كه عروس كردين دستتون بالاست وسرتون شلوغه ديگه فرصت اومدن به جلسه رو ندارين . مادر گرام هم بعد از شنيدن اين خبر وشوك وارده ودهان باز مانده  . خودشان را اندكي جمع وجور كردن وگفتن ببخشين كي گفته من دختر عروس كردم ؟؟ خانمه هم عرض ميكند در جلسه شنيده است . مامان خانم هم نه گذاشته ونه برداشته اند ميگويند : خب حالا باقيشو هم ميشنيدين نگفتن داماد ما كي هست ؟؟ زحمت بكشيد بپرسيد به خودمان هم اطلاع بدهيد ممنون ميشويم .

آقا ظهر اومديم خونه مامان خانم تعريف كردن همگي از خنده دلامونو گرفته بوديم . شب رفتيم به مامان بزرگم سر بزنيم بابام گفتن : حاج خانوم شما آماده اين واسه عروسي ديگه ؟هديه تون آماده هست ديگه ؟ مادربزرگم بنده ي خدا رو به مادرم كرده بودن و دنبال ادامه ي حرف بودن ماها هم باز خنده .تا چند روز ماجرايي داشتيم .

الآن كه دارم اين پست رو مينويسم ياد اون اس ام اسي افتادم كه ميگه :اخر هفته عروسيمه زحمت نكشي هديه بياري وگل بگيري فقط يه داماد بياري كافيه . (البته تو همين مايه ها بود )

نميخواستم اين اتفاق رو تعريف كنم ولي بد نديدم كه بگويم :

چه بسيار جلساتي كه به اسم قرآن برگزار ميشه ولي آخرش حتي اگه يه جمله هم باشه غيبت ميشه .آخه يكي نيست بگه دهن روزه چرا پشت سر مردم غيبت وتهمت ودروغ سرهم ميكنين . خدا نگفته قرآن اينجوري بخونين خوبه حالا با تفسيرشم ميخونين . اگه لااقل دهن روزه برين بخوابين ثوابش بيشتره .

جالب اينجاست كه اصلا ما تو اين مدت رفت وآمدي هم نداشتيم حتي خاله وداييمم نيومدن خونه مون . آخه خداييش اين كارا چيه ميكنين ديگه ؟؟

حالا ما مونديم بااين داماد خيالي چيكار كنيم ؟

وقتي داشتم اين موضوع به نظر كوچيكو براي خودم حلاجي مي كردم به اين فكر كردم كه يكي از دلايلي كه سن دخترا براي ازدواج بالا ميره يكيش همين موضوعه ديگه . اگه يكي خواسته باشه بره خواستگاري يه دختري ندونسته بهش در بيان بگن طرف دخترشو شوهر داده اون وقت چي ميشه ديگه ؟؟؟ اينقدر بد نگاه نكنين فكر بدم نكنين  ولي خداييش اينم معضليه واسه خودشا . فقط يه تهمت كوچيك باعث ميشه با آينده ي يه سري جوون بازي بشه

چرا ميخندين خب ... خنده نداره كه

اصلا اگه ديگه ازاين پستا گذاشتم اصلا پله پله تا معبود وسكوت عارفانه چه ربطي به حرفام داشت

راستي خيلي وقته استراحت كردين كافيه ديگه تنبل شدين يه سوال دارم جواب بدين ممنون ميشم :

اين چند روزي كه از ماه مبارك رمضان گذشته تا حالا شده آخرشب به اين فكر كنين كه تو طول روز چقدر گناه كردين ؟؟ چقدرشو روزه ي واقعي بودين چقدرشو فقط روزه ي شكم ؟؟؟؟

 

يه پيشنهاد : براي پاسخگويي به سوالم مهلت دارين بعداز خوندن سوال فرداشو امتحان كنين .دوستم داشتين ماه رمضون رو تمديد ميكنيم تا آخر مهر چطوره ؟؟؟

پ ن ها:

1_ بيخود نيست ميگن روزه در گرما حكم جهاد رو داره !! فكر كنم يزديها تا حالا جهاد سازندگي راه انداختن . مخصوصا بااين قطعيهاي يه ساعت ظهر ويه ساعت شب. خوبه گفتن ماه رمضون قطعي نداريم به جاي يه بار دو بارش كردن . دارن كم كم كتك كتك ميكنن !!

2_اين سريال ترانه ي مادري هم فقط يه چيزش عايد ماشد . اينكه بهمون بگن شبيه پويا نظري هستيم .وقتي شنيدم دهنم اينجوري ؟؟؟!!! گفتم آخه چرا ؟؟گفتن آخه هميشه بطري آب معدنيت تو كيفته .دم به دقيقه هم كنترل از راه دور ميشي !! آخه خداييش شما بگين تو اوج گرماي تابستون يزد مگه ميشه آب همراه نبرد ؟؟ اگه شماها هم مامانتون تو خونه از صبح تا شب تنها بود دلش براتون تنگ نميشد ؟؟ اين كجاش اسمش كنترله ؟؟

بعضي وقتا تعجب ميكنم بعضيها از صبح تاشب يه زنگي بهشون نميزنن من اگه از صبح برم دانشگاه ظهر مامان تماس نگيرن من  زدم تمام گزاراشات منزلو تحويل گرفتم تمام تلفنها رو چك كردم و...

گفتم تلفن چك كردن ياد يه ماجرايي افتادم (شدم عينهو سوم بود دوم بود كي بود )وقتي خانوادگي بيرون ميريم موقع رسيدن به خونه يه بلبشويي داريم تو خونه .حالا ميخواد نصف شب باشه ميخواد ظهر باشه ميخواد از خستگي ناي حركت كردن نداشته باشيم ولي مثل خروس جنگي من وعلي ميپريم رو تلفن تا چكش كنيم حالا من از دست اون چنگ ميزنم ودادم ميره هوا اون چنگ ميزنه آخرش مثل بختك ميفته رو آدم وتلفنو ميقاپه وچك ميكنه وديليتش ميكنه .

خب ديگه فكر كنم كافي باشه . داريم ميشيم همون سكوت سابق البته اگه اين ماه رمضون رمقي واسه مون بگذاره . تا صداي اذونو ميشنويم همينجور پارچ پارچ آب ميريزيم تو شكممون بطوريكه ديگه خم وراست شدن برامون ميسر نيست وبازهم تشنه ايم شب اولي داشتم به مامانم ميگفتم : اي كاش يه مسير ورودي ديگه اي هم خدا گذاشته بود تو بدنمون تا از اون طريق هم آب بفرستم ذخيره بشه . ا ز بس آب خوردم چند شبه خواب ندارم از درد معده ...

اي بابا چرا چپ چپ نگاه ميكنين باشه رفتم ديگه ...

دوست داشتين نخونين اشكال نداره حلالتون ميكنم مطمئن باشين . (چرااينقدر خوشمزه شدم نميدونم ؟؟!!)

 

مخاطبان خاص : كاش بعضيها همانطور كه انتظار جنبه داشتن از اطرافيانشو نو دارن خودشون هم نه به اون اندازه اندكي جنبه داشتن . (باز الكي به خودشون نگيرن بعضيها اوناييكه بايد بگيرن ميگيرن ديگه  انشالله )

در ضمن بازهم گوش مخملي فرضمان كردين .يادتان باشد گذر پوست روزگاري به دباغخانه مي افتد.

 

خب ديگه فكر نكنم حسي مونده باشه كه بنويسم . ميخواستم از دوست هر شبم بنويسم و خاطراتمان ولي بماند براي بعد ...

شادباشين وعاشق حق

التماس دعا وخداي هميشه بهار نگهدارتون

 

راستي معناي دعاي هرروز ماه مبارك رمضان رو در وبلاگ صبح است ساقيا ميتونين بخونين . اگر فرصتي براي خوندن خودش ندارين خوندن معناش خالي از لطف نيست .   

 

جمعه پانزدهم شهریور 1387
عصر جمعه ...  
خدایا شکرت

 

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت:

 بگویم ,

بنویسم ...

که چرا عشق به انسان نرسیدست ؟!

چرا آب به گلدان نرسیدست ؟!

وهنوزم که هنوز است,

غم عشق به پایان نرسیدست,

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید ,

بنویسد ...

که هنوزم که هنوز است ,

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟!

وچرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟!

عصر این جمعه ی دلگیر ,

وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس ,

تو کجائی گل نرگس ؟؟؟؟

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
ادامه همان قبلیها... ...  
خدایا شکرت

 

شکسته تن یادت میاد :

گفتی زمین نفس نکش ,

بسه دیگه زمین نچرخ ,

شکسته تن

 خودم دیدم زمین نگشت ,

نفس نزد .

به احترام تو دیگه زمین نگشت ,

نفس نزد ...

پ ن :شرمنده بابت اون پ ن پست قبل خواستم الان هم همینو بنویسم ترسیدم بشم چوپان دروغگو پس فعلا پ ن ها در آب نمکند . دراسرع وقت مینویسیم شاید ۲۴ ساعت دیگه . فعلا التماس دعا ی فراوان شادباشین وعاشق

 

فعلا کمی مینویسم تا بعد :

تذکر :منظورمان از شکسته تن خودمان نیست .

استشمام عطر خوش بوی ماه مبارک رمضان گوارای وجودتان باد

شب اول که مهمان آسمون بودم به ناگاه ستاره ای کم سو در مسیر نگاهم قرار گرفت .بهش لبخند زدم واو چشمکی تحویلم داد . هربار سرم رو بالا میگرفتم بااینکه خیلی کم نور بود باز تنها خودش بود که در میان آنهمه ستاره های پرنور برای من عشوه گری میکرد .ستاره ی خودم را یافته بودم همون شب اول بهش دل بستم .باشوقی خاص نگاهش میکردم .صدای اذان که در گوشم طنین انداز شد نگاهم در نگاهش گره خورد .یقین دانستم که دوستی یافتم برای تنهایی شبهایم . شب دوم دلم میلرزید میترسیدم به آسمان نگاه کنم ودوستم را در میان آنهمه ستاره ی درخشان نیابم . در جای همیشگی ام روی پله نشستم ونگاهم را به آسمان دوختم دانستم که دوستیمان ریشه دار است وهمان گونه که من به او دل بستم او هم خودرا از آن من می داند . دیشب پنجمین شب دیدارمان بود وباز همان لبخند وهمان نگاه .زنگ تفریح نگاهمان صدای الله اکبر موذن است .دراین چندشب دیدارمان عجیب بهش انس گرفتم .میترسم از اینکه زمین بچرخد و او دیگر در دید من نباشد . میترسم ازاین حرف بزرگان که میگویند :"از دل برود هر آنکه از دیده برفت ."دلم خوش است به همان ۲۰ دقیقه نگاه در کل شبانه روز . چقدر حرف دارم برایش بزنم .کاش فرصتم تمام نشود که باز پشیمان بشوم وحسرت اون دقایق از دست رفته رو بخورم . ولی چه کنم که تا اورا میبینم سکوت میکنم وتنها نگاه است که رد وبدل میشود تازه صبح که میشود یادم می آید حرفهایم را به او نگفتم .و سوالهایم بدون پاسخند . درست مثل ....

مهمانی عجیبیست ویادآور هزاران خاطره ...

 چندسال قبل خودم مینگرم وسحرهای اون موقع رو به یاد می آورم که چگونه به غفلت گذراندم وتنها با چشمان خواب آلود چند لقمه ای به دهان گذاشته ومسواک را زده ونزده به رختخواب رفته وباز صدای مهربان مادر که چون همیشه اگر تازه  اذان هم گفته باشند با گفتن نمازتان قضا شد مارا برای نماز صدا میزدند . (این عادت مادر بوده وهست وجالب اینکه من خوشخواب که به زور از تختم دل میکنم فقط با یک بار گفتن این حرف مامان برعکس علی از خوابم دست میکشم .)فارغ بودم از زمزمه های سحر گاهی وچقدر مسئولیتم کمتر ...حالا که روسیاه شدم وخود را نیازمند اون زمزمه ها میبینم و به سراغشون رفتم وخواب را از چشمم زدودم مسئولیتم سنگینتر . انگار شیطان فقط کمین کرده برای این دوران نیازمندی .و با همه ی نیرنگهای اون دلم آرام است که تو خدای منی وخوشحالم که باز مهمان درگاهت هستم هر چند چون عابدان آستانت شیوه ی بندگی تورا نیافتم ولی دلم خوش است که تو کریمی و "با کریمان کارها دشوار نیست "

میبینی که چند وقتیست کلامم را با سپاس تو آغاز میکنم . این نشانه ایست میان من وتو .هر گاه از درگاهت ناامید شدم و دستی که بسویم دراز کردی را پس زدم آنوقت فراموش میکنم تا شکرگزارت باشم . خودت یاریم ده تا همیشه شکر نعمتت کنم نه از برای اینکه گفتند :"شکر نعمت نعمتت افزون کند ."از برای اینکه عاشقت هستم .یاریم ده تا عاشقت باشم وهر قدمم به خواست واراده ی تو برداشته شود .

به دعوتت لبیک میگویم

و میخوانمت به تمامی نامهایت 

و به اسم اعظمت

یا الله یا الله یا الله

 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387
بازم ادامه میدهیم ... ...  
خدایا شکرت

 

ـ شکسته تن ,

ـ شکسته تن ,

ـ تا کی فقط حرف بزنم تو بشنوی ؟؟!!

ـ بگو صدامو میشنوی ؟

ـ شکسته تن....

پ ن :

تا ۲۴ ساعت دیگه نوشته خواهد شد

شنبه نهم شهریور 1387
بازم ادامه میدهیم پستهای قبل را... ...  
خدایا شکرت

 

وشایدم شکسته تن جاشو تو آسمون می دید,

که گریه هاتو نشنید ...

پ ن : بااینکه خیلی دیدم به اطرافیانم مثبته ولی گاهی فکر میکنم بعضیها منو گوش مخملی میدونن خدمتشون عارضم كه اندكي بالاي سر خودشونم نگاه كنن خواهشا  (مخطبان خاص دارد كسي بي جهت به خودش نگيره )

 

بعد نوشت:بعداز مدتها دوری از آسمان نگاه کردن به اون بهم آرامش داد مخصوصا وقتی بعداز گذشت دقایقی صدای دلنواز اذان صبح در گوشم طنین انداز شد .

روزه ی این سه روز آخر ماه شعبان ثوابی فراوان دارد . التماس دعا از عابدان خالص

سه شنبه پنجم شهریور 1387
ادامه پست قبل ...  
خدایا بازم شکرت

زمین دیدی زبون خوش حالیت نبود ,

بهت گفتم نفس نکش,

ولی تو هی نفس زدی,

وشایدم ...