تبليغاتX
پله پله تا معبود
پله پله تا معبود
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
يه استراحت ...  
خدايا شكرت

سلام

اميد كه ايام به كامتون باشه .

التماس دعا

يه نفس راحت چند صباحي از دست ما بكشين بد نيست البته در كامنت گذاري

شادباشين وعاشق حق

وخداي هميشه بهار نگهدارتون

شنبه نوزدهم مرداد 1387
وجمعی دوستانه ... ...  
 خدایا شکرت

سلام امیدوارم  که حال همه تون خوب باشه

دوست داشتم درست دوم مرداد ماه این پست زده بشه که مسافرت بودم وبعد هم فراموش شد تا دیشب که باز یادم افتاد ...

دوم مرداد سال قبل گروه دوستی در وبلاگ صبح بهاری  به همت عمو سهیل ایجاد شد .

بعضیها با وبلاگ نویسی خداحافظی کردن وبی خداحافظی مارو تنها گذاشتن ایام مکتب اونم بطور اسیدی ...

بعضیها برای یک مدت تنهامون گذاشتن ولی باز کنارمون هستن ماورا صلح وقرار امواج عزیزوصبر

بعضیها هم به دلیل مشغله زیاد خداحافظی کردن میکده

بعضیها هم هراز گاهی پیداشون میشه و پستی به نشانه ی بودن میزنن زمین شناس کوچولو

یکی هم رفت سربازی چندماهی وحالا بازگشته این هفته هم گذشت

یکی هم گاهیاحتیاج به یه نفس عمیق  داشت

یکی وبلاگش هک شد بزرگ اهل تمییز و باز خونه ی جدید با نام جدید وشروعی دوباره فرستاده

یکی تقریبا هفته ای یه بار به روز شد آهسته میومد وآهسته میرفت پونه

یکی هم از همه کوچیکتر بود ولطفش همیشه شامل همه مون میشد همه چی مینوشت وبیشتر خاطره فانا

یکی ادبی مینوشت کم میگفت ولی گزیده با من بخوان

یکی هم شد خاله ی ما ولطفش همیشه شامل حال همه مون . با خوندن پستهاش همه مون به وجد میومدیم فراتراز آسمان

 یکی هم شد عمو وهرروزصبح   با قدحی پراز شراب ناب به سراغمون میومد  صبح است ساقیا ...

دوستهایی هم بودن که بعدا به جمعمون پیوستن و کم کم شدیم یه جمع دوستانه ....

چیزی شبیه زندگی  و شمیم معراج و آستانه و واحه و.....

 

پای صحبتها ودلنوشته ها وحرفهای همدیگه نشستیم گاهی کدورتی پیش اومد گاهی از همدیگه دلمون میگرفت گاهی سکوت میکردیم گاهی به انتقاد نوشته های همدیگه میپرداختیم گاهی مناظره گاهی  شیطونی میکردیم گاهی شوخ بودیم گاهی عصبانی گاهی به هم یاد میدادیم گاهی  هم فقط لبخند ویه شاخه گل ...  ولی هر چه بودیم از ناراحتی همدیگه ناراحت میشدیم واز شادی هم شاد دوست داشتیم شادیهامون رو باهم  قسمت کنیم ....دلهامون اونقدر بزرگ بودنکه بتونیم همدیگه رو درک کنیم وبه هم محبت رو هدیه بدیم ...

ممنون از صبح بهاری  که مارو باهم آشنا کرد

پ ن : میدونم خیلی بد نوشتم باید بهترازاین مینوشتم ولی هر چی به ذهنم رسید الان نوشتم از تولید به مصرفه ببخشین دیگه نمیخواستم امروز بنویسم ولی دیدم زیادی داره دیر میشه .همه تون شاد باشین وعاشق حق التماس دعا وخدای همیشه بهارنگهدارتون

 

 

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
سفرنامه ی 87(زیارتم قبول باشه ) ...  

بعداز اينهمه مدت كه باهم آشنايي داريم بعداز چندين بار ملاقات  وهمنشينيهاي شب تا صبح .بازم مثل هر دفعه اضطراب همراهمه . درست عين اون آدمي كه ميخواد يه نفرو براي بار اول ببينه يه جورايي نگراني همراه با شور وشوق زياد .نميدونم چي بگم ...

 

خدايا بازم شكرت كه امسال هم چون هرسال عمرم تونستم با وجود اينهمه مسافت به ديدنش برم وچقدر مسرورم از اين ديدار ...خيلي عالي بود نميدونم چرا اين حس رو داشتم كه اين دفعه بهتراز تمام دفعات قبل بود .

مثل سال قبل 27 رجب باز تو صحن وسراش بودم ولي اين جمعيتو سال قبل نديده بودم انگار همه به سايه ي اون پناه آورده بودن . يه سر رفتم داخل حرم تا سلام بدم صداي هلهله كشيدن مي اومد از دور نگاهي انداختم بهش لبخندشو حس كردم ...

خواستم از صحن سقاخونه برم صحن جمهوري از داخل حرم اومدم به طرف صحن سقاخونه. نگاهي اجمالي به دور وبرم كردم وبعد شروع كردم به شكر خدا كردن كه چهارستون بدنم سالمه . كه چشم دارم ببينم اينهمه نعمتشو وغافل نباشم از لطفش وبازم غافلم وشرمندگي از آن من .شكر كردم به خاطر دست وپايي كه بهم داده تا بدون اينكه محتاج به كسي يا ويلچر باشم بتونم تو صحنش قدم بزنم. چقدر دخيل شده بودن طنابهايي زرد قرمز آبي سبز سفيد و...خانومي يه توپ طناب داد دستم گفت: قربون دستت اينو بنداز زير پاهات و رد كن اونطرف .مسير طناب رو نگاه كردم رفت تا نزديك سقاخونه وبه پاي بچه ي معصومي بسته شد به ظاهر مشكلي نداشت ...چقدر ناسپاس بودم ...

قبل از نماز صبح داشتم صحنه هايي كه تو حرم ديده بودم رو مرور ميكردم كه يه صحنه نظرمو جلب كرد  . ميدونم بوسيدن ضريح حضرت تبركه ولي نه ديگه اونجوري .كارهاي بعضيها فقط آدمو به خنده ميندازه اونم از روي تاسف . بستن چادرهاشون به طرز عجيب وغريبي به دور كمر وبعد آوردن به پشت گردن و... وصداي جيغ وفريادهاشون واز همه جالبتر وقتي نگاه ميندازي به طرف ضريح و دستهارو ميبيني اولين  فكري كه  ميكني اينه : اومدي مغازه طلافروشي وميخواي النگو بپسندي .نميدونم واقعا چه فكري ميكنند اين مردم ؟؟؟

 

ياد اين دوبيتي افتادم  كه دوستي بهم اس ام اس زده بود (شايد هيچ ربطي هم نداشته باشه به موضوع ولي من اون لحظه اين به يادم افتاد) :

 

سرمشق آب بابا يادمان رفت

 

رسم نوشتن با قلم يادمان رفت

 

شعر خداي مهربان را حفظ كرديم

 

اما خداي مهربان را يادمان رفت

 

 

پ ن :

1_ سلام اميدوارم حال همگيتون خوب باشه . زيارتم قبول انشالله . به ياد همه تون بودم از پيوندهاي وبلاگ تا تمامي اد ليستهام . اميد كه شايسته ي نائب الزياره بودن شماها بوده باشم .جاتون حسابي خالي بود .

2_ تو اين سفر چيزهايي ديدم كه واقعا تازگي داشت واسم . ميخوام يه پست ديگه هم اختصاص بدم به اين سفر انشالله.

3_چون هميشه شاد باشين وعاشق حق وخداي هميشه بهار نگهدارتون .

 

جمعه چهارم مرداد 1387
عنوان ندارد ... ...  

راست گفتي عشق خوبان آتش است

سخت ميسوزاند اما دلكش است

من كجا وترك آن مهوش كجا !

دل كجا پرهيز ازين آتش كجا!

شادمانم گرچه دراين آتشم

روز وشب ميسوزم  اما دلخوشم

از خدا خواهم كه افزونش كند

دل اگر دم زد پر از خونش كند

كاش ازين اتش ترا بودي خبر

با خبر بودي كه اين بيداد گر

شعله اش هر چند افزونتر شود

سينه از آن هر چه پر خونتر شود

ناله را هر چند سازد زارتر

هر چه دارد ديده را خونبارتر

باغ دل را با صفاتر مي كند

مرغ جان را خوشنواتر مي كند

 پ ن :

به آستان توام دل هميشه در بند است

 چو آهويي كه پناه از تو آرزومند است

شاد باشین  وعاشق حق . حلالم کنین .التماس دعا وخدای همیشه بهار نگهدارتون

سه شنبه یکم مرداد 1387
حرف هفته ...  
يا سخني بگو دلپذير

 

                            يا دلي داشته باش سخن پذير