فراتراز آسمان نگاهی فراتر از همه ی نگاهها, باز کننده چشمهایی که شاید به دلیل گرفتاریهای دنیای اطرافمون به روی حقایق بسته شدند .
تولد دو سالگی کلبه ی کوچیک ولی با وسعت تمامی آسمونها ,پراز صفا وصمیمیت ویکرنگی ویکدلی خاله فرای عزیز مبارک
.

واقعا نمیدونم چه جوری تبریک بگم دیگه
. آدم در مقابل اساتیدی مثل شماها کلمه کم میاره دیگه
ممنون به خاطر تمام محبتهایی که در حق من وتمامی دوستان کردین . امید که بتونیم سالیان سال از دوستی با شما کمال استفاده رو ببریم .
آرزوی صحت وسلامتی وشاد کامی واسه تون دارم خاله جون ![]()
![]()
( خب مثل اینکه دستم تو تولد گرفتن روان شده اعلام آمادگی میکنم برای برگزاری مجالس تولد
البته بدون پذیرایی
)
۲ـ چند روز قبل دوستم تلفن زده میگه پول از بابات بگیر بریم جوراب بگیریم .منم که اصلا تو این باغها نبودم گفتم :من نیازی به جوراب ندارم خودت تنها برو . دیدم داره میخنده گفتم : مگه حرف خنده داری زدم
گفت : آخه مگه خبر نداری روز پدره گفتم بریم جوراب بگیریم دیگه
دلم خداییش به حال باباها میسوزه کادوشون اکثرا لباس وادکلنه
تازه اونم با پول خودشون
منکه ترجیح میدم فقط تبریک بگم![]()
خب بابای گلم دستهایی که تازه متوجه لرزششون شدم وچقدر اون شب گریه کردم که چرا تا حالا متوجه شون نشده بودم و چقدرشو من باعثش بودم با نهایت احترامی که بهتون دارم بوسه بارون میکنم .![]()
میدونم گاهی بی احترامی کردم گاهی تند رفتم گاهی همه چی رو سرتون خالی کردم وچقدر شما صبوری کردین وچقدر من از سکوت شما حرفها خوندم ویادگرفتم که منم در مقابل خیلی چیزا سکوت کنم ودم نزنم که سکوت بالاترین حرفهاست . یادم نمیره اون موقعها که هنوز بچه بودیم چقدر من وداداشی تو سرو کله ی هم میزدیم هر بارهم مامان داد میزدن آقا شما یه چیزی بهشون بگو خونه رو گذاشتن روسر . شما همیشه میگفتین خودشون باید یادبگیرن چه جوری مشکلشون رو حل کنن همیشه که من وتو کنارشون نیستیم .هیچ وقت شما بین دعواهای من وداداشی جلو نمیومدین وحرفی نمیزدین ولی بعدش که خودمون مشکلمون رو حل میکردیم جداجدا باهامون حرف میزدین بدون اینکه دیگری بویی ببره ولی من همیشه بو میبردم که با داداشی هم حرف زدین ![]()
راستی بابا حالا فهمیدم چرا وقتی یکی ازتون میپرسید من کی هستم میگفتین همشیره هستن
الهی من قربون اینهمه محبتتون برم
وچقدر بعداز اومدن به خونه منکه نمیدونستم چرا اینجوری میگین دعواتون میکردم ![]()
راستی من در مواقع مختلف بابام رو به جورههای مختلفی صدا میزنم .
وقتی خیلی صمیمی باشم وچیزی خواسته باشم میگم بابایی
. وقتی معمولی باشم میگم بابا
وقتی از دستشون عصبانی باشم میگم بابا خانم
ودر مواقع خیلی رسمی وتو مجالس به فامیلی صداشون میزنم .
شماها چی ؟؟
چرا بعضیهابه باباشون میگن آقا
درصورتیکه سید هم نیستن .
تولد مولای متقیان حضرت علی ع مبارک .![]()
روز پدر رو به تمامی پدران چه اونهایی که اسیر خاکن وچه اونهایی که در قید حیاتن تبریک میگم .![]()
۳ـ دیدین میگن تعارف اومد نیومد داره ؟؟؟
من خیلی مهمون داری دوست دارم(مگه نه جناب بزرگ
)دیروز ساعت ۱۲:۳۰ظهر زنداییم زنگ زدن خونه مون . داشتیم حرف میزدیم باهم .یهو زبونم در رفت گفتم خب نهار چی درست کردی ؟؟ گفت:هیچی هنوز ؟گفتم : خب مادرجون که اینجان شماهم ظهر بیاین خونه ی ما .(درصورتیکه نهارمون رو درست کرده بودیم
) اونم نه گذاشت نه برداشت گفت : زنگ بزن به داییت بگو اگه گفت آره من تا نیم ساعت دیگه اونجام
حالا مامان ومادرجون حسابی کار دارن .نمیدونستم برم بهشون چی بگم . آخه سرخود مهمون دعوت کرده بودم
رفتم گفتم مامان زنداداشتو دعوت کردم ظهر نهار اینجا گفت: ساعت چنده دختر ؟؟ گفتم نزدیک یک .مامان خانم هم خیلی قشنگ گفتن خودت دعوت کردی نهارم خودت درست میکنی .
زنگ زدم به بابام . بابایی ظهر برادر زنتون میان خونه تون (نکنه بفهمن اوضاع از چه قراره غذا بگیرن بیان ) بابا هم گفتن خب قدمشون رو چشم وتلفن رو قطع کردن
دیگه دیدم نه این آشیه که خودم درست کردم باید بخورمش تا من باشم دیگه ازاین تعارفها نکنم . بدو بدو نهار درست کردم اونم چه ناهاری![]()
۴ـ امروز عزای عمومی بود در یزد . خدمت تمامی هم استانیهای عزیزم درگذشت حاج آقا علومی یزدی رو تسلیت میگم ![]()
۵ـدیگه زیادی حرفیدم شاد باشین وعاشق حق التماس دعا وخدای همیشه بهار نگهدارتون ![]()
![]()






