تبليغاتX
پله پله تا معبود

اصلا چرا هفت سین ؟؟ چرا نمیگیم شش سین یا پنج سین ؟؟ تا حالا به این فکر کردین ؟؟؟؟؟؟

طبق تحقیقات که بنده به عمل آوردم در ایران باستان جشنهایی به مناسبتهای گوناگون ملی ومذهبی برگزار میشد . اما از آن میان هفت جشن جزو جشنهای گاهنبار یا سالگرد آفرینشهای شش گانه بود. هفتمین جشن از اعیاد هفتگانه ی واجب نوروز هست رسمهای زیادی هم در حاشیه ی این جشن رواج داشته که با عدد هفت پیوند خورده بوده . به نظر مرحوم "مهرداد بهار"ـاسطوره شناس فقید ــشاید این هفت با هفت سیاره نیز ارتباط داشته باشه که تصور میشده سرنوشت بشر به دست اونهاست واین امر در تقدس عدد هفت بی تاثیر نبوده . شاید به این علت تصور میشده که اگه مسی این هفت تا را در اختیار داشته باشه ونظر لطف این هفت سیاره هم باشه اون وقت خوشبخت میشه .در قدیم "هفت سینی ",از دانه هايي كه بركت به سفره ها مي اورد مي روياندند وبر خوان نوروز ميگذاشتن . "سيني " معرب "چيني "هست كه در قديم به طبقهاي بزرگي كه از چين آورده بودند گفته ميشد . احتمالا هفت سين بازمانده ي همون "هفت سيني " هست ويا نمادي از سبزه از سرسبزي هست .

حالا اين هفت سين چيا هستن ؟؟

"سبزه " نو دميده است . "سنبل " خوش بر وخوشبو ."سيب" ميوه ي بهشتي ونمادي از زايش ."سمنو"مائده ي تهيه شده از جوانه ي گندم كه يادآور بخشي از آيينهاي باستاني ما ايرانيهاست ."سنجد" كه بوي برگ وشكوفه ي اون محرك عشق ودلباختگي هست ."سير"دارويي براي تندرستي . "سپند" به معني "مقدس"كه دور كننده ي بيماريها ودافع چشم بد هست .

امروزه برخي از اقلام سفره ي هفت سين فراموش شدهو يا سينهاي اون جا به جا شده مثلا گذاشتن سركه نماد ترشي و"سماق" نماد بيكاري و سماق مكيدن كه روي سفره ي هفت سين مناسبتي نداره .

آيينه ميگذاريم كه نور وروشنايي را مي تاباند شمع مي افروزیم كه روشنايي وتابش افتاب را ياد اور ميشه  وشايد هم بازمانده جشن سوري وجشنهاي اتش  باشه . تخم مرغ كه تمثيلي از نطفه وبار داري هست . كاسه ي آب زلال به نشانه ي همه ي ابهاي خوب جهان وماهي زنده در آب به نشانه ي تازگي وشادابي وتحرك . عسل ونقل وشيريني وخيلي چيزهاي ديگه كه ممكنه تو شهر يا روستاها متفاوت باشه . وجود قرآن  يا ديگرکتب ديني  بر سر سفره ي هفت سين  براي راندن ديوان وشيطان از محيط خونه است گذاشتن نمونه اي غلات به نشانه ي تضمين بركت خونه و....

در بر خي خانواده ها مخصوصا اقليت هاي زرتشتي هفت شين متداوله كه بايد ناشي از شبيه سازي شين با سين باشه وشايد چون شهد وشكر از ديرباز از بنيادي ترين چيز هاي اين خوان بوده . حتي گاهي هفت ميم هم ازش سخن گفتن كه برخي مرغ وماهي وماست ومويز و.. بر سر سفره ي نوروزي ميگذاشتن

تنها چيزي كه در اين مراسم ثابت بوده عدد هفت اون هست .

رودكي عيدت مبارك ...

همين سالي كه داريم اخرين لحظاتشو طي ميكنيم مهمان مولانا بوديم به همراه شمس . چه قدر تو اين سالي كه گذشت مولانا رو شناختين ؟؟ قدمي براي شناسايي اون برداشتين ؟؟ به قول معروف هر گلي زدين به سر خودتون زدين سال 87 مهمان رودكي هستيم . فعلا همينو بدونين تا در سال اينده اگه عمري بود قدمي برداريم باهم در راه شناختن اين شاعر گرانقدر ...

باز كن پنجره را ...

و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر

باز كن پنجره را ...

پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر

این بهار هم گذرا است

سال ديگر شايد
نتواند بگشاید« جاوید »
باز این پنجره را....

 

آخرين سوال سال 86:

به غير از جاهاي مذهبي كه موقع سال تحويل اكثرا ميخوايم اونجا باشيم اگه قرار باشه يه جاي تاريخي وزيبا رو واسه ي تحويل سال انتخاب كنين كجاست ؟؟؟

اينم هديه ي سكوت به دوستان عزيزم :

پيوست :

1_ آخرين سلام من در سال 86 همراه بهترين آرزوها براي روزهاي قشنگتون . اميدوارم سالي كه داره تموم ميشه پراز لحظات شيرين وبه ياد ماندني واسه تون بوده باشه و با كوله باري از تجربه هاي شيرين .دلي سر شار از مهر و محبت ولبي خندون به استقبال نوروز 87 برين . اگه تو سال قبل حرفي حديثي چيزي از من شنيدين كه به دلتون نشسته سكوت رو به قشنگي طنين صداهاتون ببخشين ( اخه سكوت كه حرف زدن بلد نيست تازه ميخواد حرف ياد بگيره به خاطر همين ممكنه بد حرف بزنه ديگه دليل از اين بهتر ميشد ؟؟؟) مارو حلال كنين ( حلال خيرتون باشه ) يادمو دختر داييم افتاد بذارين اينم بگمو برم اين دختر دايي ما بااينكه از بنده بزرگتره ولي كلا ادم خجالتيه يه بار يكي از اقوام داشت ميرفت مكه بهش گفت عزيزم اگه بدي خوبي از ما ديدي حلالمون كن . دختر داييمم خيلي زيبا فرمودن چشم حلالتون ميكنم عزيزم بايد بگي نه بابا اين چه حرفي حلال خير وتندرستيتون باشه ازاين حرفا .

2_اين مسابقه ي ترانه ها باشه واسه بعد از عيد سميرا جون قول ميدم بعداز عيد يه پست بزنم شرمنده ام اسيدي

3_ خاله فرا جونم سعي خودمو كردم كوتاهش كنم اين پستمو ولي بازم موفق نبودم خب ديگه پست نميزنم تا بعد از تعطيلات چطوره ؟؟؟

4_ راستي در وبلاگ صبح بهاري عمو سهيل عزيز هفت سين قرآني رو معرفي كردن كه ما يزديها هم اين سنت رو داريم البته عمو سهيل گفتن كه با اب وزعفرون ما با گلاب و زعفرون مينويسيم . ميتونين برين اونجا وهنرنمايي عمو سهيل رو هم ببينين .

5_ ديگه اينكه سر سفره هاي هفت سين دلتون مارو هم يادي بكنين . سعي كنين شادترين لحظات رو سپري كنين . مسافرت ميرين مقرارت ايمني رو رعايت كنين يزدم اگه اومدين ندايي بدين خوشحال ميشيم . ديگه همينا . راستي آجيل وشيريني هم كم بخورين دلتون شاد لبتون خندون وباز هم چون هميشه شاد باشين وعاشق حق  عيدتون هزاران بار مباركدوستتون دارم خدانگهدار


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:12 توسط ::سکوت::


سكوتم را به باران هديه كردم

تمام زندگي را گريه كردم

 

                                    نبودي در فراق شانه هايت

                                    به هر خاكي رسيدم تکیه  كردم

 حرف اول :

تو هم بوشو  حس ميكني ؟؟ بوي بهاره ... اي بابا پاشو ديگه بسه از بس خواب زمستوني كردي ... پاشو برو پنجره رو باز كن ... بعد سرتو رو به آ سمون  بلند كن  قبل از هر كاري خدارو شكر به خاطر بودنت ...بعد  يه نفس عميق بكش واين هواي بهاري رو رهسپار ريه هات كن  ویه لبخند به دنیای اطرافت هدیه کن ...بعدم ديگه خودت ميدوني (تااینجاشو من راهنماییت کردم بقیه شو خودت برو دیگه ) 

واما  از دانشگاه :

امتحان میان ترم هم یکیش به همت بنده ودوستان لغو شد وافتاد واسه بیست فروردین . ولي استاد سفارش در سفارش كه درسو فراموش نكنيم وازاين نصايح و حكايتي تعريف كردن كه : دوتا دانشجو شب قبل از امتحان دعوا ميكنن سر اينكه بريم سينما يا گيم نت . آخرش هم به اين نتيجه ميرسن سكه بندازن اگه شير اومد سينما واگه خط اومد گيم نت وجهنم  و ضرر اگه سكه راست وايستاد ميريم درس ميخونيم ...(شده حكايت ما  ) 

يكي از اساتيدي كه كلي خاطره وسوتي ازشون داريم ديروز به درجه ي دانشياري نايل شدن واين دانشجوهاي ورودي 84 يه سري كاغذواسه تبريك  دور دانشكده رياضيات چاپ كردن وزدن  . من ودوستم هم  رفتيم واخر اين كاغذها كنار 84 نوشتيم 83 جالب اينجاست كه دو ساعت بعد داشتيم از كنار يكي از اين اعلاميه ها رد ميشديم ديديم بعداز 84 نوشتن 85 (حسودا فكرش از من بود ...) ازاين استاد فقط اينو عرض كنم كه به همه چيز كلاسهاش شبيه هست بجز كلاس درس .جناب استادي كه الان دانشیار شدن  سر كلاس توابع مختلط يه مثال كتاب رو پاي تابلو نوشتن وكلمه به كلمه راه حلشو از كتاب  رونويسي ولي انتگرال اخر رو خودشون محاسبه فرمودن كه در صورت یه توان دو ودر مخرج يه ضريب سه كم داشت وقتي بهشون گفتيم . فرمودن كاري كه نداره وبه همون جواب اخر يه توان و3 اضافه فرمودن .جالبتر اينكه هر جلسه ميگن شما اگه دكتر هم بشين به جايي نميرسين چند بار كردم بگم والله يكي ميشيم مثل شما (ديگه بدتر كه نميشه )باز هم از شاهكارهاي اين استاد بعدا مينويسم كه كلي خاطره داريم ازشون .

آموزش زبان يزدي (قسمت دوم ):

دراين قسمت فقط ميخوام با طريقه ي اداي افعال اشناتون كنم . در لهجه ي يزدي  حرف اول  بعضي افعالي كه به كار ميبرن اكثرا با ضمه بيان ميشه

مثال :

Mikham : mokham

 

Mikhoram::mokhoram

 

وافعال منفي با فتحه خونده ميشن

مثال :

Nemikham: namokham

 

Nemikhoram: namokhoram

خب دیگه کافیه واسه عید برین تمرین کنین که تو دستتون در نره

ما كه تعارف بلد نيستيم بكنيم ولي عيد خواستين بياين يزد قدمتون رو چشما مون . اندكي هم از ديدنيهاي شهرمون بگم :

آتشكده كه ديگه معرف حضورتون هست . بعد باغ دولت آباد . حمام خان . زندون اسكندر .موزه ي قصر آيينه .موزه اب . ميدان اميرچخماق ( همونجا كه شيريني حاج خليفه رهبر معروف هست ) كبوترخانه ي ميبد .رستوران شاه عباسي و...

ازكافي شاپها وهتل رستورانهاي سنتي هم كه ديگه ريخت وپاشه از خان دوحد و باغ مظفر ومشيرالممالك و هتل سنتي و و هتل مهر وهتل صفاييه ( با بچه ها رفتيم ديشب خيلي خوش گذشت وخوشمان آمد ) قاجاري و ....

از شيريني هم كه ديگه همه تون ميدونين  ديگه سرتونو درد نميارم

بازار وخريد هم برين شهر خودتون بكنين  چرا تورمو ميبرين بالا تو شهرمون . ولي طلاهاي يزد خيلي معروفه كه اصليترين محل فروششون بازار خان هست كه فكر كنم 7 سال قبل از توش رد شدم ( ماكه پول نداريم اينجور جاها بريم ) ولي طلاهاي شيك ميخواين ملك ثابت داخل پاساژ كويتيها . بعدم ديگه ترمه ي يزد خيلي معروفه بعدم يه پارچه هست به اسم دارايي فكر كنم  اونم معروفه .

از ييلاقهاشم اول از همه برين ده بالا بعدم طزرجان بعدم مهريز هم كوه ريگ وغربالويزو اينجور جاها داره خواستين برين برين .

بعدم ديگه فكر كنم پولتون تموم شده راهتون رو بكشين برگردين خونه تون .

(خوبه منو نگذاشتن واسه تبليغات شهرم )

 

کلام بزرگان :

خدایا به هر آنکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است وبه هر آنکه دوست تر می داری بیموز که دوست داشتن از عشق هم برتراست (دکتر شریعتی )

حرف آخر :

درختان شعری هستند که زمین بر صفحه ی آسمان می نویسد . ما درختان را می اندازیم واز آنها کاغذهایی می سازیم تا بی چیزی خویش را بر آنها ثبت کنیم . ( جبران خلیل جبران )

 

پ ن ۱ :اون بالا سلام نکردم من خب حالا سلام . خوبین دیگه ؟ ماهم خوبیم شکر . الهی هیچ دلی شب عیدی غمگین نباشه ولب همگی هم خندون باشه . به قول مهتاب کوچولو : غصه نخور ...پسته بخور

پ ن ۲: نميدونم اصلا اين پستم چي به چي شد از هر دري نوشتم . خب آدمي كه فكرش آشفته هست ديگه بهترازاين نميشه حرافي كنه شرمنده طولاني شده باز نخواستين نخونين پراز شكلكم شد

پ ن ۳:يه نفر گذاشته منو لاي منگه اونم از نوع اسيديش سميرا جون منو دعوت كرده به يه بازي همينجا عذر ميخوام ازش آخه دختر خوب سكوت كه فقط سراسر سكوته وهزار تا آهنگ بااين سكوتش همراهه آخه من چي بگم ولي بازم چشم اگه فرصت شد تو ادامه مطلب همين پست يا در كامنتها ميذارم ولي خداييش در بند آهنگ وخواننده واينا نيستم اصلا قوت تشخيص صدام افتضاحه باور كن اگه الان از همايون گوش بدم دوباره باز يه اهنگ ديگه از اون گوش بدم پشت سرش نميفهمم اين همون خواننده هست از دوستان هر كي خواست ميتونه دراين بازي شر كت كنه

پ ن ۴ـ وبلاگ بعضي از دوستان مثل نگار عشق واسم باز نميشه . واينكه وبلاگ دوست خوبمون قرار امواج عزيز هم مثل اينكه به روز ميشه هر چند وقت يك بار ولي جايي براي كامنت گذاشتن نداره واسه شما هم همينجوره ؟؟؟اگه ميام بهتون سر ميزنم وفقط گلي هديه ميكنم واسه تون بدونين كه وقتم واقعا كمه فقط ميتونم يه  بفرستم اونم قبل از خوندن پستتون بعد از نت ميام بيرون ميشينم پستهاتون رو ميخونم شديدا در مضيقه هستم

پ ن ۵: ديگه چيزي يادم نمياد راستي ميخوام خونه تكوني كنم كسي نظري داره بگه منكه عقلم قد نميده هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم

پ ن ۶:ديگه همينايي كه گفتم ما رفتيم ديگه ان شالله يه پست تا قبل از عيد ميزنم اگه نشد هم از الان بهتون عيدو تبريك ميگم موقع سال تحويل منو فراموش نكنين . شاد باشين وعاشق حق چون هميشه خدانگهدار


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط ::سکوت::


تير ماه 83

 

پنج شنبه  ي نميدونم چندم بود پدر توصيه ي اكيد كه اون شب اصلا تلويزيون تماشا نكنم  غذاي سبك تناول بفرمايم  وبعد هم پياده روي ... به همراه پدري ساعتي رفتم پياده روي كه طبق روال هر شبه دلم بستني خواست  ولي بر خلاف هميشه اين خواسته رد شد وپدر جان فرمودند كه ميترسم مسموم بشي شب كنكوري بذار فردا كه امتحانتو دادي . از ساعت 12 تا 4 صبح كشيك داديم من ومامانم . مامان داد ميزدن بيداري ؟؟ آره مامان خوابم نميبره چيكار كنم ؟؟ واصرار مامان به اينكه حتما بخوابم ولي ديگه فايده نداشت خواب از سرم پريده بود صبح پاشدم به توصيه ي باز هم پدر جان دوشي گرفتيم وصبحانه اي كه در طول عمرمان فكر كنم فقط اون روز تناول فرموديم نوش جان كرديم وساعت 6 راهي دانشگاه شديم . صحنه ي اول  تسبيحهاي مادرا بود بعد هم قيافه هاي پراز اضطراب ... محوريت حرفها قبل از امتحان خواب شب قبل بود وهمه از بي خوابي هاشون ميگفتن .ساعت 7 در حوزه باز شد وگام بلندي برداشتيم بسوي شكستن شاخ ديو كنكور ... مامان هم تشريف بردن امامزاده جعفر ودست به دامان اين امام واون امام شدن بهر ترتيبي بود امتحان تموم شد و از نتيجه هم به نسبت درس خوندم راضي بودم  از صندليها ي امتحان هم راضي ...  بعداز امتحان هم كه نگين ديگه مامانم كه فكر ميكردي از قحطي اومدم از آب هندونه بگيرين تا سيب گلاب و... واسم آورده بودن دم در حوزه انگار كه شق القمر كردم نهار هم كه اون روز دستپخت پدر جان را خورديم به دليل رفتن مامان به امامزاده ولي خداييش چلو گوشت خوشمزه اي بود ...عصر همون جمعه كنكور زبان بود كه برعكس صبح صندليها افتضاح . ازاين صندليهاي فلزي كوتاه كه مونده بودم پاهامو كجا بذارم انگار اين صندليها رو زمين خوابيده بودن ... امتحان كه تموم شد با چه برو وبيايي اومدن دنبالمون ... تحويل بازاري بود ......

اسفند ماه 86

شنبه نميدونم چندم باز ؟؟يكي از بچه ها گفت : ميدوني كارت ورود به جلسه رو دوشنبه ميدن يا سه شنبه ؟؟ من اينجوري  مگه امتحان كي هست ؟؟ اصلا تو باغ امتحان ارشد وزمانش نبودم  يه روزي از روزاي خدا دوستمون اومد گفت بپر بيا بريم كارت بگيريم رفتيم بعد هم گفت جمعه عصر وشنبه صبح امتحان هست يادت نره ها گفتم نه بابا اينو ديگه يادم ميمونه نا سلامتي امتحان كنكوره ها ؟؟پنج شنبه يه خواب مشتي رفتم جاتون خالي تا ساعت 9 صبح هم خواب بودم يكي هم نيومد بگه تو اصلا امتحان داري پاشو دختر ... نهار اون روز هم طبق برنامه ي آخر هفته ها به عهده ي بنده بود .حالا چي درست كنم چي درست نكنم ومن هم با سرعت هزار يه كوكو سيب زميني درست كردم يكي اصلا نگفت دختر تو امتحان داري امروز نهار با ما . ظهر هم كه به سلامتي نهار رو نوش جان كرديم و همراه با اتوبوس واحد رفتيم اطلسي با دوستم اونجا قرار گذاشته بوديم  همچين ريلكس راه ميرفتم دوستم  ميگفت:  يكي تو رو نشناسه  فكر ميكنه ديگه تركوندي چه قدر اعتماد به نفس داري اصلا روت ميشه بياي امتحان بدي ؟؟ جون من ضعيفه ( اينم ازاون كلماتيست كه  من ودوستام زياد به كار ميبريم ) بيا وبي خيال ارشد بشيم ماكه قراره سال ديگه امتحان بديم درست وحسابي. بيا ونريم وبجاش بريم بستنی سالار. گفتم : يه بار ديگه حرف بزني من ميدونم وتو . نكنه يه فرجي شد وقبول شديم چه قدر تو بد بيني ؟؟ گفت : تو هم زيادي خوش بيني . همينجور بحث وكل كل كرديم تا سر جلسه . اون 5 تا جلوتر من بود گفت ضعيفه منكه بلند شدم پا ميشيا اگه هم زيادي بيكار بودم تغذيه تو بفرست جلو من بخورم . خلاصه سرتونو درد نيارم خيلي قشنگ فقط 24 تا از 110 تا سوال رو اون روز جواب داديم جفتمون وجالب اينجاست كه اون سوالهايي كه من جواب دادم اونم جواب داده بود ومطمئن هم هستيم كه همه اونارو جواب دادن آخه فقط كافي بود ديپلم رياضي كه هيچ ديپلم انساني داشته باشي چهار تا مشتق وانتگرال . سر جلسه دائم داشتم به اين فكر ميكردم كه واقعا بيش از يه ديپلم رياضي الان نميدونم چه برسه به ليسانس ( اينم از ليسانس اين مملكت ) خب تقصير ما چيه اگه تو پست بعديم از استادامون بنويسم ميفهمين ديگه كه ما واقعا شاهكاريم . تازه دانشجو جماعت درس خوندنش واطلاعات كسب كردنش عينهو اين منحني نرمال ميمونه تا قبل از شب امتحان نزديكهاي صفر بعد ميرسه به اوج دو روز از امتحان نگذشته باز مياد رو صفر .اگه خلاف اينه به من بگين ؟؟ اون روز كه سه ساعت ونيم وقت داشتيم فقط دو ساعت سر جلسه بوديم دوستم ميخواست منو بكشه ميگفت اگه يه بار ديگه بگي قبول ميشيم من ميدونم وتو اين قدر رو اعصاب من راه نرو ومن باز كماكان رو حرف خودم وايستادم . فرداش هم خيلي قشنگ رفتيم سر جلسه امتحان نشستيم چهار ساعت وقت داشتيم يه ساعت سر جلسه بوديم من 6 سوال زدم دوستمم 11 تا از 120 تا سوال پسنده ؟؟ ( اين پسنده هم كلي خاطره داريم ازش تو دوران دانشجويي با لهجه ي يزدي بخونين خيلي قشنگ ميشه ) خدا خدا ميكردم اين ضعيفه پا بشه تا منم برم . شروع كردم به شعر نوشتن تو برگه ام وهر كاري به غيراز خوندن سوالا . بعداز امتحان هم نه كسي واسه مون چايي اورد  نه اومد دنبالمون نه امامزاده ايي رفتن واسه مون ( نه كه خيلي لايقشم بوديم )

.تفاوت اين امتحان بااون يكي امتحان از زمين تا اسمون بود . به جز همون صندليهاي كذايي كه علت عدم موفقيت من همونا بودن وگرنه منكه قبول ميشدم .

 

 

حرف هفته :

چند روزيست اين بيت افتاده به زبونم دست بردار هم نيست چپ ميرم راست ميام دارم اينو ميخونم :

 

حالمان خوب است غم كم ميخوريم

 

كم كه نه هر روز كم كم ميخوريم

پ ن ۱: سلام به همه دوستان . شرمنده ام اسيدي . ميدونم خيلي كم لطف شدم ولي درگيرم خيلي زياد هنر ميكنم دو روز يه بار اينجاها سر وكله ام پيداميشه اونم با يه گل اعلام موجوديت ميكنم كه بفهمين هنوز نفس ميكشيم خداراصد هزار مرتبه شكر . اينم يه پست ازاين امتحان ارشد ما كه ازم سوال پرسيدين عمو سهيل .

هفته ي بعد دوتا ميان ترم دارم ديگه نميام تا تعطيل بشم.

پ ن ۲:خب بريم سراغ آموزش واژه ي يزدي :

اولين كلمه اي كه آموزي ميدم واژه اي هست كه خيلي كاربرد داره وزياد استفاده ميكنيم :

Khash

اين واژه ي خش نه تنها به معناي خوشمزه به كار ميره بلكه براي هر چيزي كه واسه مون لذت بخش باشه ورضايت داشته باشيم به كار ميبريم . جمله اي كه بين حقله ي دوستي ما رايجه يكي از واژگانش همينه . خود جمله رو هفته ي بعد آموزش ميدم ديگه زيادي درستون سنگين ميشه .

Khasheta

 

khashetona

 

Khashona

 

Khashoma

 

Khashesha

 

khasheshona

اينم صرف اين كلمه واسه ضميرهاي مختلف .

پ ن ۳:تا حالا فكر ميكردم كه تو دل سكوتم كينه جايي نداره .نميدونم چرا احساس ميكنم الان پر از كينه هست .... پر از نفرت ...نفرت از اونهايي كه روزگاري  واست نقش بازي ميكردن نفرت از اونايي كه خودتو فداي اونا كردي وهيچ نگفتي وبه جاي اينكه اندكي به خودشون بيان روت سوار شدن و مي تازن .... نفرت از اونايي كه همراه با بادهستند به هر طرف باد بوزه اوناهم ميرن واصلا خوششون نمياد خلاف جهت باد حركت كنن وكمي متحمل سختي بشن ...نفرت از اونايي كه شنا كردن در جهت مسير رودخونه رو هنر تلقي ميكنن ...

پ ن ۴:دلم تنگيده حسابي ... دلم هواي خيلي چيزا خيلي جاها وخيلي افراد رو كرده .دلم تنگه  واسه اون پر پوچهايي كه مينوشتم واسه شعرهايي كه حفظ بودم وزمزمه ميكردم   ... دلم تنگ شده واسه رو راستي واسه صداقت واسه پاكي ...دلم تنگ شده واسه صفا وصميميت ومحبت ... دلم تنگ شده واسه يه دل سير گريه  اونم زير بارون ... دلم تنگ شده واسه خودم واسه اينكه خودم باشم همون سكوت گذشته  ...دلم تنگ شده واسه خدا ...

 

پ ن ۵:یک بار نشد برم این تربیت بدنی برگردم وهیچ اسیبی نبینم این دفعه زانوم پیچ خورده نمیتونم درست خم وراست کنم خداییش بگم بردار چهارتا کتاب جبر وآنالیز بخون بهتره تااین تربیت بدنی که بجای ساعد وپنجه دائم دارم دور سالن دنبال توپم میگردمبه استادش میگم بابا بلد نیستم به کی بگم من رشته ام بدمینتون بوده چیکار کنم که اینجا فقط والیبال هست .میگه تو کمتر بخند یاد میگیری خب من عادتمه نیشم باز باشه چیکار کنم

پ ن ۶:مشامتون آكنده از بوي بهار دلتون سر شار از مهروصفا . التماس دعا وچون هميشه شاد باشين وعاشق حق خدانگهدار .

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:32 توسط ::سکوت::


 

خدایا سرای محبت کجاست ؟؟

                                   من آواره ام شهر الفت کجاست ؟؟

حرف اول وآخر :

کاش میدونستیم که سهم ما ازاین دنیا ومال ومنالش فقط یه وجب خاک وچند متر پارچه هست ...

 


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:14 توسط ::سکوت::