داشتم امروز به این فکر میکردم که حالا که ۵ روزی از ماه رمضون گذشته چند مرد حلاج بودم ؟؟ اصلا برای رضای خدا آدم تر شدم یانه همون سکوت سابقم. خوب که فکر کردم دیدم نه همون سکوت سابق که هیچ تازه بدترم شدم (بدترش را نمیدونم چرا دیگه
ولی جدیدا خیلی این شعر رو با خودم زمزمه میکنم :
در کنار دجله سلطان با یزید بود تنها فارغ از خیل مرید
ناگه آوازی زعرش کبریا خورد بر گوشش که ای اهل ریا
آنچه داری در میان کهنه دلق میل آن داری که بنمایم به خلق ؟
تا خلایق قصد آزارت کنند سنگ باران بر سر دارت کنند ؟
گفت یا رب میل آن داری توهم شمه ای از رحمتت سارم رقم ؟
تا که خلقانت پرستش کم کنند از نماز وروزه وحج رم کنند ؟
پس ندا آمد زوحی ذوالمنن نی زما ونی زتو رو دم مزن
(حدس میزنم از عطار باشه )
خب بریم سرداستان دخمل عزیزمون که تازه تکلیف رسیده ![]()
یه دختر دایی دارم به اسم مهتاب ریزه میزه ولی با حرفای بزرگونه که شب نوزدهم ماه مبارک رمضون به دنیا اومده . وامسال تکلیف رسیده خانومی گلمون . میخوام کمی از اتفاقات این چند روزه ی تکلیف رسیدنش بنویسم :
یه شب مونده بود به شب تولدش رفتیم خونه شون . چند روزی بود عادتش داده بودن که روسری سر کنه . اون شب ساعت تقریبا نزدیک ۱۱ بود که رفتیم یه کاری داشتیم با داییم . خانومی گلمون هم با تاپ وشلوارک اومد بیرون
خانومی عزیزم پس حجابت کو ؟ .... عمه اولا فردا تکلیف میرسم دوما هم ساعت ده به بعد شب حجاب تعطیله . میخواستین شما نیاین
....باشه عمه ![]()
فرداش من دانشگاه بودم تا افطار داداشی زنگ زد مهتاب تلفن زده واسه افطار منو توبریم پیشش . اخه عزیز دلم اولین روزه شو میگرفت .گفتم باشه تو برو منم میام . وقتی رفتیم خدا شانس بده ما اینهمه روزه شدیم کسی واسمون این قدر سفره ی رنگین ننداخته بود . از انواع اب میوه ها ودسرها
که خانومی شکمو شق القمر کردن روزه شدن .... بعد از افطار به داداشی من گفت : من هنوز نماز افطارمو نخوندم
... خانومی نماز افطار چه صیغه اییه ؟؟ خب همون نماز که وقتی افطار میکنن باید خوند دیگه
... عزیزم اون اسمش مغرب وعشاست ... خب حالا هر چی من نخوندمش ...به داداشی گفت تو بیا وایستا کنار م من بلند میخوندم تو بهم بگو کجاشو غلط میخونم ... چه نمازی الهی
بعدشم چون شب احیا بود واسش تولد نگرفتن فقط کیکو گرفتن وزرنگی کرد کادوهاشم گرفت
دیگه تولد اصلی موند واسه روز عید فطر که همه دعوت بودن ....بااین کار خانومی دوبار کادو گرفت
هر چند بار دومش فقط برای دست خالی نبودن بود همچین صوری
...
روز عید بود من زودتر رفتم اونجا کمکشون کنم ... تا اذون ظهر شد گفت میای بامن نماز بخونیم ...گفتم باشه صبر کن وضو بگیرم ...گفت من وضو دارم بدو بگیروبیا ...تا من وضو گرفتمو برگشتم خانومی گفت :بابا من اولیشو خوندم تموم
خانومی با چه سرعتی ؟؟؟؟؟ خب بلد بودم دیگه تند خوندم
خانومی باید نمازو آروم خوند تازه موهاتم تمامش بیرونه باید حجابتو رعایت کنی عزیزم .
... ببین اولا اگه قرار نیست نماز بامن بخونی بگو اون یکیشم بخونم وبرم بازیمو بکنم دومامگه خدا دل نداره
بعدم رفت جلو ایینه همچین خودشو درست کرد موهاشم گذاشت بیرون وایستاد نماز ![]()
یه شب بردیمش بیرون لباس بگیره . خانومی رفت اتاق پرو وقتی در اومد سر برهنه
خانومی روسریت کو ؟؟ خب بزار درستش کنم سر میکنم چه قدر عجله داری تو
؟؟ بعدم همچین جلو مغازه دار وایستاد روسریشو درست کرد بعد سر کرد . گفتم خانومی خب تو اتاق اینکارو میکردی
... گفت خوب اونا نگاه نکنن
جل الخالق
یه عمه داره این مهتاب خانوم ما(که میشن خاله ی بنده )این عمه خانم عجیب بد آموزی داره کاراشون (البته ایشون از شوخی میگن ولی بچه ها جدی میگیرن حرفاشونو ) عمه خانم به مهتاب گفتن : عزیزم هر کی گفت موهات بیرونه تو بیشتر بزارش بیرون
خاله نگین اینارو بچه باور میکنه . بعدم فرمودن مهتاب هر کی گفت روسریتو سر کن تو درش بیار
... خاله این بچه هستا نگین تورو خدا ... حالا هر وقت میگیم موهات بیرونه میگم عمه خانم گفتن بیشتر بزارمش بیرون
اگه صدات دربیاد ودستورم بدی به حرف عمه خانم عمل میکنما
چشم ما غلط کردیم خانومی شما راحت باشه ...
خانومی امسال چند تایی روزه شد بعدم صداش در اومد من گشنمه شما که نمیفهمین دل من الان داره میگه گشنشه یه چی بدین بخورم واز این حرفا ... مهتاب جونم خب اگه روزه تو باز کنی باید بجاش ۶۰ تا بشیا عمه .... خب ببرینم بیرون از شهر روزه مو باز کنم
.... خانومی ما خودش یه پا مرجع تقلیدم هست
ولی چند تایی هم نوش جونشون روزه هاشو خورد خب هنوز بچه هست
ولی روزی که تولدش بود گفت : خب از اول میگفتین بهم کادو قراره این قدر بدین من از اول رمضون روزه میشدم هر شبم تولد میگرفتم دیگه
... بعدم اعلام کردن که من فقط به خاطر جشن تولد تکلیف رسیدم وگرنه هنوز تکلیف نمیرسیدم
وکلی اولتیماتوم دادن : من فقط تکلیف رسیدم نه حجاب میکنم نه نماز میخونم نه دیگه روزه میشم ![]()
خب دیگه بریم سر چیزای دیگه در مورد مهتاب خانوم دیگه کافیه ![]()
حرف هفته :
بد ترین وخطرناک ترین کلمه این است :"همه این جورند ."
جواب دوستان به سوال هفته ی قبلی :
سپیده خانم :وقتی میخوام بخوابم....
یا ذکر خاصی رو میگم...
یا یه آیه یا جمله یا شعری که شدیدا" اون روز فکرمو مشغول کرده باشه
بعضی وقتها هم به کارای + و _ اون روز فکر می کنم!
خیلی وقتها هم با خدا حرف میزنم
شکر میکنم که یه روز دیگه بهم فرصت داد!
و گاهی هم به این فکر میکنم که اگه بخوابم و بلند نشم چی؟؟
و موقعی که دارم به خواب میرم احساس میکنم دارم می میرم!!! یعنی روحم داره از جسمم بلند میشه!
البته خیلی وقتها هم اونقدر خستم که فرصت هیچ کدوم از اینا نمیشه!!
ماورای صلح :راستش هیچ چیزی نمیگم فقط لبخند میزنم از روی خوشحالی ( موقع خوابیدن هم اصلا هیچ صدایی نمیشنوم!
نیایش :چی میگم
خدایا شکرت
خدایا بخاطر تمام نعماتی که بر ما اعطا کردی شکرت
خداجونم خیلی دوستت دارم خیلی زیاد
تنها نذار هیچوقت...
خدا قسمت میدم به...
یفعل الله ...
و چیزای دیگه هرشب به ترتیب
سورنا خانم :من موقع خواب یه آیه الکرسی میخونم بعد سه تا قل هو الله بعد هم صلوات و بعد هم استغفرالله ربی و اتوب الیه. بعد سبحان الله والحمدلله و لا اله الا و الله اکبر. با یکی دو تا ذکر دیگه
اقا حامد : گاهی اوقات که مشغولیت ذهنی کمتری دارم، به تفکر در مبدأ و راز خلقت کشیده می شوم و به نتایجی می رسم که اگر روزهای متوالی را به شب می رساندم در جهت رسیدن به آن معرفت، شاید به این عمیقی نمی بود. تعجب نکنید. چون فراغ خاطر آن شبها بسیار راه تفکر را باز می کند. یکدفعه به خود می آیم می بینم که ساعتی به اذان صبح نمانده است. البته این حالت به ندرت پیش می آید.
لیمو ترش:جواب سوالتون هم باید بگم کمی صلوات و سوره توحید و ناس و فلق و بعدشم می رم توفکر و بعدشم می بینم که خوابم
بانوی اردیبهشت :قبل از اینکه به صدای زمین گوش بدم(
) یه سری دعا می خونم.
ــ حمد و 3 بار توحید
ــ دعای فرج امام زمان(عج)
ــ یفعل الله ما یشا بقدرته ی و یحکم ما یرید بعزته ی.
ــ وجعلنا من بین سدا و من خلفهم سدا.........
ــ و یه سری دعای دیگه...
شمیم جون :من وقتی می خوام بخوابم...یک دور مرور کوتاه دارم از روزی که گذشت...آیت الکرسی...بسم الله الرحمن الرحیم و به قوله مامانم بعدش یک خدایا شکرتی میگم که تا اتاق بغلی(اتاقه مامان اینا) می ره
خاله فرا :وقتی میخوایم بخوابیم چی میگیم ؟
کارهام رو مرور می کنم تو سررسیدم جلوی انجام شده ها تیک میزنم جلوی ناتموم ها با توجه به اون کار یا موضوع شعر یا نوشته کوتاهی می نویسم . گاهی هم برای امید دادن به خودم برای به ثمر رسیدن اون کار سخنان بزرگان یا آیه های قرآنی که یادمه می نویسم . بعد خدارو شکر می کنم بابت تمام فرصتهایی که بهم میده و بعد التماسش میکنم بهش میگم جون هر کی دوست داری لااقل دو ساعت خواب به چشمم بیاد که دیگه حوصله و حال هیچ فکری رو ندارم ............!!!!
سکوت (خودم ):جواب دوستان برام جالب بود وشنیدنی ممنون از تمام اوناای که جواب دادن
اکثرا همون سوره های کوچیک وایه الکرسی میخونن وگذری دارن به اونچه که درروز انجام دادن ویا فردا میخوان انجام بدن .ولی جالب بود برام هیچ کس اون چند بیتی که ما میخونیم را نگفت
خب ما یادمون دادن از بچگی بخونیم : "خوابیدم به دست راست .... بر میخزم به راه راست ... اگر بر نخیزادم ... اقول اشهد ان لااله الا الله ... محمد رسول الله ... علی ولی الله .. حقا حقا ..." البته اینم بگم گاهی شبا اون قدر خسته ام که به قول مامانم بالشت رو از دور دیدم خوابم برده دیگه به این چیزا نمیرسه ولی گاهی هم اون قدر بی خواب میشم (مخصوصا شبای امتحان ) که هر چی به ذهنم میرسه میخونم ومیگم ولی دریغ از یه ربعی خوابیدن بعد یادمو اون زمونها که بچه بودم میفته که اگه تو تابستون رو پشت بوم میخوابیدم ستاره ها رو میشمردم تا خواب برم ولی اگه زمستون بود وتو اتاق بودیم اون قدر عددارو میشمردم که دیگه نمیدونستم اگه عددا تموم بشن چیرو بشمارم بعدش با خودم گفتم چه کار عبثی دارم انجام میدم عدد شمردنم شد کار لااقل صلوات بفرستم تا خواب برم بعد که این کارو کردم دیدم اره خودشه ده تا بفرستی خواب رفتی چطور ![]()
یه چیز دیگه یادم افتاد بگم : دیدین گاهی خودمونو به خواب میزنیم (مخصوصا وقتی میخوایم فرار کنیم ویه جورایی در بریم از زیر کار
) من دراین مواقع وقتی خودمو به خواب میزنم واقعا هم خواب میرم هر چند اصلا نیتم خواب نباشه ![]()
فکر کنم اصلا کل زندگی من شده خواب کی بشه که بیدار بشم ان شالله ![]()
سوال هفته نداریم . یه هفته ای ذهنتون استراحت کنه ![]()
پیوست :
۱ـ اول حال واحوال پرسی کنم : خوبین همگی ؟ شرمنده ی دوستان که نمیتونم زیاد بیام ومزاحمشون بشم وشرمنده باز از دوستان جدیدی که میان تو کلبه ی خودشون ولی من نرسیدم برسم به خونه هاشون .
شدیدا گرفتار درس ودانشگاه وشاید هم اگه بشه میخوام برم تدریس کنم
(البته هنوز فقط در حد حرفه )یه عذر خواهی هم به خاطر پراکندگی حرفام تو این پست . اخه مثلا می خواستم تنوع ایجاد کنم تو حرفام
و اینکه همیشه خودم حسرت اینرو میخوردم که چرا چیزی از اون روزای اول تکلیف رسیدنم و اولین نماز روزه هام یادم نیست . میخواستم بنویسم شاید روزی این دخمل کوچولوی ما گذرش به اینجاها افتاد ویادی کنه از اون دوران ![]()
۲ـ وبلاگی تو قسمتهای پیوند م بود به اسم شوق رمضان که بعداز ماه مبارک تغییر نام داد به شوق رضوان وبلاگی خیلی پر محتواست وان شالله شوق رضوان وسیله ای باشه برای طی کردن پله ها تا رسیدن به اون کمال مطلق . (بخونین ضرر نمیکنین البته بگم که چنین وبلاگهایی بایدبا تمرکز خونده بشه سر سری خوندن ورد شدن حکایت این گوش درو اون گوش دروازه میشه
)
۳ـوممنون از آقا نیما (مشهد مقدس ) اون شعر هم یه روزی ایشون برام نوشته بودن که خیلی به دلم نشست ![]()
۴ـ عرض دیگه ای ندارم چیز دیگه ای هم یادم نمیاد شاد باشین وعاشق حق التماس دعا وخدانگهدار ![]()

