ای خدا آخه مقصر کیه ؟ من یا داداشی یا مامان جونم یکی به من بگه دیگه ...
بزارین درست وحسابی تعریف کنم :![]()
اگه خواسته باشم درست وحسابی تعریف کنم باید یه توصیفاتی هم از لوکیشن بدم . خونه ی ما دو طبقه ی مسکونیه طبقه ی تحتانی اکثر اوقات توسط بنده تسخیر میشه آخه رایانه وکتابخونه ام اونجاست تقریبا یه ماه قبل البته کمی بیشتر داداشی میخواست انتخاب رشته کنه امسال هم که انتخاب رشته اینتر نتی شده بود گفت میشه از رایانه ی تو استفاده کنم ماهم اجازه دادیم بعد فهمیدیم که اکیپ دوستاشون قراره بیان خونه مون باهم انتخاب رشته کنن . داداشی هم درصدد براومدن تا یه ذره مرتب کنن فقط یه ذره ها نه بیشتر نه کمتر آخه بنده خیلی مرتب تشریف دارم .... منم اون زمون به دلیل درگیربودن دانشگاه هراز گاهی اگه دست به قلمم میشدم هر جایی دلم میخواست می نوشتم از تقویم جیبی تا دفترچه تلفنم ویه جورایی درهم وبرهم بود نوشته هامو خاطراتم .یه روزم برای پاکسازی کیفم همه شو ریختم رو میز رایانه غافل ازاینکه داداشی قراره مرتب کنه . داداشی هم قربونش برم مرتب کردنش اینجوریه از جلوی دیده فقط میزاره یه جایی که کسی نبینه .تمام این برگه ها را گذاشته بود رو اپن آشپرخونه وپرده را هم کشیده بود .چند روز بعد بنده با تعجب دیدم که اینا اونجاست ولی باز به خیال اینکه کسی نمیاد طبقه ی تحتانی بنده هم بی خیال مرتب کردن شدم تا وقتی که امتحانام تموم شد . اومدم سر وقتشون ولی دیدم ای دل غافل جا تره و بچه نیست ... بدو بدو پریدم بالا و از مامانی سوال کردم میدونین جواب مامانی چی بود ؟؟؟ تمام نوشته هام راهی باز یافت شده بود .اگه ما نخواین این طرح باز یافت اجرا نشه باید کی رو ببینیم خدا .....![]()
جالب اینجاست که من حالا تو اون وضعیت مثل این مالباخته ها فقط میخواستم گریه کنم
مامانی هم برای اینکه خودشون را تبرئه کنن تمام تقصیر ها را روانه ی من بدبخت کردن . آخه یکی نیست بگه مادر من من نا مرتب ولی شما لااقل یه نگاهی مینداختین به اونا ....![]()
داداشی هم که خوش شانسیش از معرکه فرار کرده بود ومکه بود...
حالا مونده بودم یقه ی کی را بگیرم هر چند یقه گرفتنم دیگه فایده نداشت .... ما موندیم ویه دل گرفته ...
در اون لحظه این شعر (دلنوشته ) را گفتم ولی این دفعه زود پریدم یه جای خوب یادداشتش کردم :
خاطراتم ذره ذره نیست شد دفتر مشق شبم گم نیست شد
کس نمیداند چه شد آن حرفها تا کجا رفته ست آن سر مشقها
مشقهایی را که هرشب داشتم نیست حالا آنچه من پنداشتم
حسرتش را بر دلم انگاشته خاطراتش شه سوارم داشته
اینم از طبع شعر ما تو اون موقع .
سوال هفته:
چه موقعهایی بیشتر به صدای زمین گوش میدین ؟ چیا دستگیرتون میشه ازین گوش دادن ؟![]()
حرف هفته:
همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس تا میتونی به طرف کسی سنگ پرتاب نکن چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته !!...
پیوست:
۱ـ خوبین همگی ؟ نماز وروزه هاتون قبول . مارو هم دعا میکنین یانه ؟راستی یه چیزی فهمیدین میگن روز اول ماه رمضون جمعه بوده . نفهمیدین یه زنگ بزنین به دفتر اقای سیستانی تو قم بپرسین ما زنگ زدیم گفتن جمعه بوده گفتیم پس رادیو تلویزیون چی ؟ گفتن اونا واسه خودشون برنامه اجرا میکنن . تصور کنین شبای احیا چه بلبشوییه فکر کنم تقریبا ۷ روزی باید احیا بداریم شاید یکیش درست در اومد .
۲ـ بنده اعلام میکنم که دانشگاهم شروع شده وحسابی درگیرم و تنها هفته ای یه بار میتونم به دوستان سر بزنم البته دوستانی که دیر به دیر به روز میشن وگرنه مثل وبلاگ عمو سهیل حالا بتونیم یه سلامی عرض میکنیم اونم فقط برای خوندن تفالم میرما () ولی قول میدم هفته ای یه بارو به همه تون سر بزنم .
۳ـممنون از خاله فرا به خاطر حرف هفته مونده بودم چی بنویسم که یاد پیامک خاله افتادم ![]()
۴ـ شاد باشیدوعاشق التماس دعا وخدانگهدار ![]()
![]()

