تبليغاتX
پله پله تا معبود

اه ,چرا پيداش نميكنم ؟؟

اين طرف رو ميگردم اون طرف رو . زير كتابهايي كه روي ميز انباشته شدن .نه مثل اينكه قرار نيست پيداش كنم . يادمو كيفم ميفتم شايد اونجا باشه اخرين دفعه تو كيفم گذاشته بودمش . در كيفو باز ميكنم . تمام گوشه كنارهاشو نگاهي ميندازم . نه گم شده . شايد يه جايي انداختمش . از اون طرف يه صدايي ميشنوم سرمو برميگردونم .دقيقتر ميشم . نگاهي بهم ميندازه وميگه باز چي گم كردي سكوت ؟؟ چقدر شلخته اي تو دختر ؟يه نگاه بهش ميندازم ميفهمه كه حوصله ي حرف زدن ندارم وكلافه ام . باز سوالشو تكرار ميكنه . ميگم هيچي بابا خودكارم نيست . هر چي گشتم پيداش نكردم . از جيبش يه خودكار در مياره وميگه بيا اينم خودكار من .بگير فعلا بااين بنويس . بااكراه قبول ميكنم چاره اي نداشتم جز قبولش . وگرنه همه چيز باز يادم ميرفت . خودكار به دست ميشينم پشت ميز . يادم مياد دفترچه يادداشتمو برنداشتم .ميرم سراغ قفسه ي كتابها جاش هميشه اونجاست ولي نه مثل اينكه اونم امروز گم شده . حسابي اعصابم خورده با عجله ميرم سراغ ميز رايانه گاهي اونجا هم ميگذاشتمش ولي نه اونجا هم نبود .باز صداشو ميشنوم .ميگه : نگفتم بي نظمي ؟؟ يه سر وساموني به خودت بده . اين چه وضعيتيه واسه خودت درست كردي اخه ؟ بيا بگير فعلا تو اين برگه ها يادداشتهاتو بنويس تا بعد پيداشون كني . بدون اينكه نگاهي بهش بندازم ميگيرم وميرم ميشينم پشت ميز . حالا همه چيز آماده بود تا بنويسم اون چيزايي كه دلم ميخواست . ولي ...ولي چيزي يادم نميومد . اصلا از چي ميخواستم بنويسم ؟؟ اي خداااا... .سرمو ميگذارم رو ميز وشروع ميكنم به گريه باز صداي قدمهاشو ميشنوم  اين دفعه انگار درست بالاي سرمه . ميدونستم الان نوازشم ميكنه . دستشو ميكشه روموهام ودلداريم ميده كار هميشگيش بود  ولي ... هر چي منتظر شدم خبري ازنوازش نبود نگاه كردم بالاي سرم ديدم ازش خبري نيست نه قلم تو دستمه ونه كاغذهاروي ميز .انگار داشت دور ميشد صداش خيلي ضعيف بود .گوشهامو تيز كردم تا بشنوم چي ميگه .

آخرين جملاتشو شنيدم كه ميگفت : سكوت تو فقط يه چيزو گم كردي اگه اونو پيدا كني اون وقت همه چيز رو داري  . خودتو پيدا كن سكوت ...

هنوز كه هنوزه آخرين جمله اش تو ذهنم دائم تكرار ميشه

خودتو پيدا كن سكوت ...

پيدا كن ...

 


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:21 توسط ::سکوت::


رسما ديگه بنده رو دارن از خونه ميندازن بيرون . مادر خانم خيلي قشنگ فرمودن كه : ديگه تخت خواب تورو بالا نميبريم . ديگه كتاب خونه ات هم كه كاريش نداري درسهات تموم شدن پس همين پايين باشه . كامپيوترم كه همين پايين باشه . كمد لباسهاتم ميبريم اتاق خودمون .  ومن هم كه از رو نميرم زبونمم كه هنوز به قوت خود دراز هست . تا حالا كه موفق شدم رنگ اتاق كناري رو ياسي رنگ بزنن واسه من وزده شده . حالا بايد ديد با چه ترفندي تعويض اتاق كنم ويه اتاق اختصاصي داشته باشم . (نميدونم اين ديگه چه سبكشه كه فقط خونه ها دو تا اتاق خواب دارن ؟؟نكنه دارن فكري ميكنن براي كاهش جمعيت ؟؟ يعني الان من زيادي هستم يا داداشي ؟؟ خب معلومه من اول اومدم پس داداشي زيادي هست .)


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:47 توسط ::سکوت::


ديگي كه به ما نميجوشه توش هر چي ميخواد بجوشه.

 

تا حالا اين ضرب المثل بالا رو شنيدين ؟؟ نميدونم چرا تازگيها اين ضرب المثل موارد استفاده اش تو زندگي ما زياد شده . هزار بارگفتم به ما چه آخه ؟؟؟

باز اون صاحب ديگ  پاي مارو وسط ميكشه .

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:32 توسط ::سکوت::


چند صباحيه قلم وكاغذو كنار گذاشتم وننوشتم .دوست دارم مثل سابق وارد جمع هنري وادبي  بشم ولي يه چيزي آزارم ميده .يه چيزي كه تحملشو نداشتم وهمون چيز باعث شد تا از اون جمع گريزان بشم وكم كم عادت نوشتن وشعر گفتن  ونقاشي رو از ياد ببرم .

ميدونم تو يه جمع هنري واهل ذوق بودن رابطه ي افراد باهم واينكه چقدر باهم صميمي باشن گاهي اوقات خيلي ميتونه مهم باشه ولي نه ديگه اونقدر صميمي كه باعث چندشت بشه وعطاش را به لقاش ببخشي .

نميدونم چرا بايد محافل ادبي ما آغشته بشن به سياست ومحافل هنري ما هم مملو از هر  نوع گناه كه اونقدر به انجامش عادت شده كه انجام ندادن اون عمل براشون غير ممكنه .

دوران مدرسه به مينياتور علاقه ي خاصي داشتم وگه گداري  از روي نقشهاي مختلف به صورت سياه قلم كار ميكردم . هوس كشيدن چهره وآموزشش منو به يه كلاس طراحي وسياه قلم كشيد . ولي در همون جلسه ي اول اونقدر حالم از اون جو واون استادش بهم خورد كه بوسيدمش وگذاشتم كنار . مردتيكه ي بي شرف انگار من خواهرشم .

 


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:57 توسط ::سکوت::


يه بار بهم گفتي كه يه دختر تو هواپيما تو رو به ياد من انداخته . ازت پرسيدم : مگه چه جوري بود ؟ گفتي : يه قرآن كوچيك دستش بود وداشت قرآن ميخوند . يه سال بعد هنگام سفرناخودآگاه قرآن كوچيكمو برداشتم . تو هواپيما قرآن رو باز كردم وشروع كردم به خوندنش . بعداز اون سفر ديگه اون قرآن كوچيكو باز نكردم . نميدونم چرا ؟اين چند روزه خيلي بهش فكر كردم .تنها دليلي كه به ذهنم خطور كرد اين بود كه :شايد اون موقع فقط ميخواستم اداي اون چيزي كه تو رو به ياد من انداخته رو دربيارم . بدون اينكه باطن كلامت رو درك كنم

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:57 توسط ::سکوت::


ياد حرف دوستم افتادم . روزي كه امتحانمون تموم شد .فاطمه يه حرف قشنگي زد . گفت : حالا اگه درس داشتيم وفردا امتحان داشتيم سرمون درد ميكرد . دردو دلهامون يادمون ميومد . هزارتا خريد داشتيم تا يه صفحه ميومديم درس بخونيم خوابمون ميگرفت و... ولي الان كه تموم شدن نه ديگه حرف انچناني داريم كه بهم بزنين نه خوابمون مياد نه خسته ايم نه گرمامون هست نه ...

 پ ن : سلام اول هفته ي خوبي را اميدوارم آغاز كرده باشين .شاد باشين وعاشق حق وخداي هميشه بهار نگهدارتون


لينك ثابت نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:55 توسط ::سکوت::


آخرين روز امتحانات خونه ي دوستم بوديم .واون به چه قشنگي تونست تو اين چهارسال يزدي رو يادبگيره . بطوريكه وقتي يه بار زنگ زدم بهش .فكر كردم اشتباهي گرفتم .

 اون روز داشتن واسم ماجراي چند شب قبلشون رو كه تو صفاييه يكي ازاين خانومهاي ارشادي جلوشونو گرفته بوده تعرف ميكردن . كه دوستم با لهجه ي قشنگ يزدي خيلي زيبا اداي اون خانومو دراورد :

Khanom poshte saretono chekaresh konam .jelotono chekaresh bokonam . mantoye andamitono chekaresh konam . man inara kojaye delom bezaram akhe.

 

 


لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:6 توسط ::سکوت::


باز اين كودك درونم به سراغم اومده ( اونم بدجوري ). منو وسوسه ميكنه به كارهايي كه اصلا تو بچگي هم نكردم . چون خوشم نميومد دل كسي رو بشكنم . ولي چرا الان داره قلقلكم ميده به انجام اونكارا ؟؟يادتونه وقتي بچه بوديم تو جمع بازيهامون اگه ابنبات چوبي داشتيم ميخورديم با حيله وترفند بعضيها ميومدن از مال بقيه ميخوردن وابنبات خودشو نگه ميداشتن وبعداز تموم شدن آبنبات بقيه مال خودشونو در مياوردن وميگفتن: دلت بسوزه اااا من هنوز دارم منم الان  دوست دارم با دروغ كسي رو به انجام كاري تشويق كنم وبعداز اينكه انجام داد اونكارو عينهو بچه ها انگشتهاي شصتمو بگذارم دو طرف صورتم وزبونم رو دربيارم و بگم :ااااا دلت بسوزه دروغ گفتم اااا

پ ن : نگين اين سكوت چقدر بي ادب شده . خب چيكار كنم دلم بعضي وقتها بعضي كارارو ميخواد ديگه .


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:39 توسط ::سکوت::


پليدي 

         پاكي

                وپوچي

 

 

اين سه راهي است كه پيش پاي هر انساني گشوده شده است وتو يك كلمه ي نامفهومي

 

ووجودي بي ماهيتي

 

وهيچي كه بر سر اين راه ايستاده اي

 

تا ايستاده اي هيچي

 

چون ايستاده اي  هيچي .

 

يكي را انتخاب ميكني ....

 

براه مي افتي .....

 

وبا انتخاب را ه "رفتن " ات

 

خودت را انتخاب ميكني

 

معني مي شوي .........

 

دكتر علي شريعتي

 

 


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:55 توسط ::سکوت::


تولد مامان امام زمانمون (عج) مبارك

(خب اينم يه نوع تبريكه ديگه )

 

به چشماني كه رنگش رنگ شبهاست

به آن نازي كه در چشم تو زيباست

به لبخندي كه چون لبخند گلهاست

به رخسارت كه چون مهتاب زيباست

به گل هاي بهار وعشق و هستي

به قرآني كه آن را مي ستايي

قسم اي مادرم تا زنده هستم

تو را من دوست دارم مي ستايم

 

دخترم تا  مادر نشي نميفهمي چي ميگم .پسرم مادر نميشي بفهمي من چي ميگم ؟؟!!

 

تا حالا چند بار جمله بالا  رو از مادرهاتون شنيدين ؟؟

بهش فكر كردين ؟؟

بياين لااقل امروز بهش فكر كنيم .

به اينكه چرااين جمله را ميگن ؟منظورشون از گفتن اين جمله چيه ؟ميخوان چي را بهمون بفهمونن؟

 

مامان گل خودم وتمام مامانهای دنیا  روزتون  هزاران بار مبارك .

يه سلام ساده ي ساده

 

1_اينهمه سال درس خوندم فقط اين امتحانات ترم اخري به دلم نشست ويادگرفتم چه جوري درس بخونم .

حيفه ادم درساشو بگذاره واسه شب امتحان . از سكوت شب امتحاني اينو داشته باشين . خداييش اين ترم با خوندن درسهام فهميدم كه چقدر الكي درس ميخوندم وعينهو منحني نرمال بودم شب امتحان از صفر ميرسيدم به اوج و فرداش باز ميرسيدم به صفر . آدم وقتي فرصتهاشو از دست ميده ميفهمه  وافسوس ميخوره . عين خودم كه هيچ وقت به حرف اين واون گوش ندادم الان هم  تقريبا مطمئنم ازبين دوستاي  نتي كه دانشجو هستن هيچ كدوم قرار نيست گوش كنين حرفمو ولي اين خط اينم نشون يه روزي مياين بهم ميگين كاش به حرفت گوش كرده بوديم سكوت.

خلاصه اينكه معدل سكوت اين ترم تركيد درسهايي كه تو خوابم نميديدم حتي پاسشون كنم 16 به بالا شدم وتقريبا جز نفرات اول تا سوم بود نمره ام . (البته خاطر نشان كنم كه الان بعضيهاتون ميگين 16 مگه خوبه ؟ كه اين اينقدر داد ميزنه . معدل دانشكده رياضي دانشگاهمون 13 هست من اين ترم معدلم 15 به بالا شد )تربيت بدني هم شدم15 حاضر بودم دو بار كتاب رودين وچرچيل را بخونم وامتحان بدم ولي اين تربيتو بي خيال بشم .

بعداز امتحان هم جاتون خالي رفتيم  رستوران تالار يزد يه ناهار مشتي خورديم نفري 8500پياده شديم .ديگه از سالار رفتن خبري نيست ورشكست شديم رفت .

2_بعداز بي خانمان شدن ما به دليل نقاشي ساختمان . ماهيهاي حوضمون هم بي خانمان شدن امروز .مونديم چيكارشون كنيم اگه ببريم خونه داييم  بچه هاشون دو روز نشده كالبدشكافيشون ميكنن (اخه سابقه دارن )دلم به حالشون ميسوزه .

3_به اقاي دكتر ميگم : جناب دكتر اخه چرا من بايد ماهي يه بار شمارو زيارت كنم ؟؟ يه فكري به حال اين گوش من بكنين ؟ ميگه نبايد آب به گوشت برسه وگرنه همين آش وهمين كاسه هست .مامان ميگن : اقاي دكتر دليلش چيه ؟؟ميگه :دليلش پرحرفي خانماست .مامانمم حالا ول كن نيستن تا يه كلمه ميام حرف بزنم ميگن اره ديگه. دكتر دروغ نگفته كه زياد حرف ميزني مگه نگفت نبايد فكتو زياد باز وبسته كني .رسما دارن بنده را هستي ساقط ميكنن . حرف هفته را قراره به كار بگيرم (البته بگم نه اينجا تو نت . اخه اينجا كه فك نميزنم مينويسم پس الكي دلتون رو خوش نكنين )

حرف هفته :

 اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.

(سقراط)

4_واسه اونايي كه كنكور دارن دعا كنين . هر چند خودم شخصا به اين امتحان اعتقادي ندارم. يعني چي تمام فكر وذكر جوانهاي ما شده كنكور . زندگيشون شده استرس شب كنكور . اين رسانه ها هم به جاي اينكه اينقدر بيان روشهاي مختلف جلوگيري از استرس را بگن اگه هيچ برنامه اي نداشته باشن واين كنكور را اينقدر جار نزنن خودش بهترين روشه .

5_خب ديگه ما رفتيم بجز امروز كه پستم طولاني شد ميخوام تقريبا تا جايي كه ميتونم هرروز حتي اگه شده با يه جمله  (تا روز به خصوصي كه مدنظرم هست) به روز بشم  ان شالله منتظرم باشين . شاد باشين وعاشق حق التماس دعا وخداي هميشه بهار نگهدارتون

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:36 توسط ::سکوت::